در جستجوی روایت پنهان: کوچه ای نا تمام با دختران چادری دهاتی، وقتی که من پنج ساله هم نبوده ام لابد

مسعود بُربُر سه شنبه ۲۹ آبان ۱۳۸۶ ۱

درب خانه سبز رنگ بود. سبز روشن، ‌با سایه ی آبی اندک، و در گاراژ که از تو به حیاط می پیوست، در کنارش. ابتدای کوچه مسجد بود و خانه ی دایی ابوالقاسم و وسط کوچه مغازه ی مش محرم و … آخر کوچه، باریکه ای که به جایی می رفت… به ناتمام ترین و بی زمان ترین مکان ذهن ِ من.

کوچه ای بود و شاید محوطه ای و هیچ یا شاید فقط یک بار نرفته یا رفته باشم… حسی شبیه آدمهای غریبه، ساختمان های نیمه کاره یا شبیه دهی ناشناخته و آفتاب بلعیده در بعد از ظهر هوایی کویری.

شاید همه چیز همانجا آغاز شده باشد. هزار داستان که بعدها نوشته شد و باید بشود تا بماند. شاید همه جور کار، خواب و نوشتاری از همان رگ و پی گرفته باشد. باید رفت و دید شاید تمام شود. شاید نباید رفت و باید ناتمام بماند تا هی بذر کلمات شود و در کلمات بذر شود.

کوچه ای نا تمام با دختران چادری دهاتی، وقتی که من پنج ساله هم نبوده ام لابد.

یک دیدگاه »

  1. بماند چهارشنبه ۲ بهمن ۱۳۸۷ at ۹:۱۸ ب٫ظ - پاسخ

    دلم می خواست بنویسم. نوشتن نه برای اثبات خودم نه برای دیگران نه برای زیبایی کلمات نه برای مردم نه برای جامعه نه برای خالی شدن نه برای هدف برای پرسه زنی برای سکوت برای رهایی بدون هیچ هدفی یه فریاد یه پرواز توی اوج اوج خودش خیلی حال می ده . توی اتوبوس بودم . یه پیرزن به مدت ۷ ساعت کنارم نشست و از اون ابتدای نشستن تا پایان حرف زد. هفت ساعت ولی من عاشقانه گوش دادم چون نابغه بود. خودش نمی دونست. فضاسازی های فوق العاده اوج وپستی داستان بازی با زمان واقعا نابغه بود به دل نشست چون نه برای نوبل گفت نه برای من نه برای تو نه برای اون داستان زندگیش بود. بی قید و رها گفت و به دل نشست اخر این که واسه ما هم دعا کنید توی اون کوچه پس کوچه ها. عزت زیاد

فرستادن دیدگاه »