داستان »

آغاز نام‌نویسی دوره تازه کارگاه داستان‌ نویسی

آغاز نام‌نویسی دوره تازه کارگاه داستان‌ نویسی

مسعود بُربُر مرداد ۴, ۱۳۸۹ ۲

خورشید: نام نویسی کارگاه آفرینش جهان داستانی آغاز شد. آموزگار این دوره مسعود بُربُر است. برای نام نویسی می‌توانید با دفتر خورشید تماس بگیریدمحتوای کامل دوره را می توانید در این فایل ببینید: dastan.pdfپوستر دوره

بیشتر بخوانید »
آخرین نامه دیمیتریف

آخرین نامه دیمیتریف

مسعود بُربُر مهر ۲۳, ۱۳۸۴ ۶

الکساندرای عزیزم، ′۴۴و۸ صبح دیروز آخرین سیگارم هم تمام شد و من در این دو روز و یک شبی که بدون سیگار گذرانده‌ام مفهوم واقعی شکنجه را با تمام وجود حس کردم. در این

بیشتر بخوانید »
Another Requiem

Another Requiem

مسعود بُربُر شهریور ۲, ۱۳۸۴ ۲

توضیح: با هک شدن بلاگ اسکای مدتی هست که پسورد بلاگ رسمی ام را ندارم بنابراین کلاً آن را منتقل می کنم به سایت رسمی ام وبلاگ جدید را اینجا بخوانید اما مطلب تازه

بیشتر بخوانید »
سایه نیمروز

سایه نیمروز

مسعود بُربُر شهریور ۲, ۱۳۸۴ ۳

پسرک نشسته تکیه داده به دیوار و با خرده سنگ های روی آسفالت بازی می کند. بر می دارد سنگ ها را و کنار هم جمع می کند. ریزتر ها را بیشتر نگاه می

بیشتر بخوانید »
کباب ساکت

کباب ساکت

مسعود بُربُر آذر ۷, ۱۳۸۳ ۰

بنزین روی تن خوشبو نمی شود. نفت که اصلاً. سرخی ی گرد خورشید تازه در زمین فروریخته و دشت خالی، دشت خالی ی خالی، آرام تاریک می شود. تنها درخت وسط دشت، روی تپه

بیشتر بخوانید »
زنگ ها

زنگ ها

مسعود بُربُر آبان ۱۰, ۱۳۸۳ ۳

«روی پیانو را گرد گرفته است، و نت‌ها ماه‌هاست که ورق نخورده‌اند.» مدت‌ها بود که در خانه حرفی نگفته بود، و رنگ خانه را ندیده بود. پنجره را که خواست باز کند غیژغیژ فلز

بیشتر بخوانید »
۱

۱

مسعود بُربُر مرداد ۲۵, ۱۳۸۳ ۶

خانه ام را آرام آرام کامل می کنم. چند روز پیش غروبی نور قرمز که افتاده بود روی واگن های اوراقی و سایه شان روی زمین دراز که شده بود خوشم آمد. این جا

بیشتر بخوانید »
آغاز

آغاز

مسعود بُربُر مرداد ۱۸, ۱۳۸۳ ۹

سلام. در این جا شما در واقع با یک داستان طرفید که خیلی واقعی هم نیست. داستانی که طرح و ایده ی از پیش تعیین شده ای ندارد و ممکن است طبق نظر خود

بیشتر بخوانید »
آنیما

آنیما

مسعود بُربُر اسفند ۲۵, ۱۳۸۲ ۰

– جلزّ و ولزّ می کرد درخت لیمو که همیشه بوی شهرمان را می داد و اینجا یک عمر کنار دریا نشسته بود. شیره های لزج سیاه از زیر پوست ها بیرون می زد

بیشتر بخوانید »
آنیما

آنیما

مسعود بُربُر اسفند ۲۴, ۱۳۸۰ ۰

– جلزّ و ولزّ می کرد درخت لیمو که همیشه بوی شهرمان را می داد و اینجا یک عمر کنار دریا نشسته بود. شیره های لزج سیاه از زیر پوست ها بیرون می زد

بیشتر بخوانید »