داستان »

سایه نیمروز

سایه نیمروز

مسعود بُربُر شهریور ۲, ۱۳۸۴ ۳

پسرک نشسته تکیه داده به دیوار و با خرده سنگ های روی آسفالت بازی می کند. بر می دارد سنگ ها را و کنار هم جمع می کند. ریزتر ها را بیشتر نگاه می

بیشتر بخوانید »
کباب ساکت

کباب ساکت

مسعود بُربُر آذر ۷, ۱۳۸۳ ۰

بنزین روی تن خوشبو نمی شود. نفت که اصلاً. سرخی ی گرد خورشید تازه در زمین فروریخته و دشت خالی، دشت خالی ی خالی، آرام تاریک می شود. تنها درخت وسط دشت، روی تپه

بیشتر بخوانید »
زنگ ها

زنگ ها

مسعود بُربُر آبان ۱۰, ۱۳۸۳ ۳

«روی پیانو را گرد گرفته است، و نت‌ها ماه‌هاست که ورق نخورده‌اند.» مدت‌ها بود که در خانه حرفی نگفته بود، و رنگ خانه را ندیده بود. پنجره را که خواست باز کند غیژغیژ فلز

بیشتر بخوانید »
۱

۱

مسعود بُربُر مرداد ۲۵, ۱۳۸۳ ۶

خانه ام را آرام آرام کامل می کنم. چند روز پیش غروبی نور قرمز که افتاده بود روی واگن های اوراقی و سایه شان روی زمین دراز که شده بود خوشم آمد. این جا

بیشتر بخوانید »
آغاز

آغاز

مسعود بُربُر مرداد ۱۸, ۱۳۸۳ ۹

سلام. در این جا شما در واقع با یک داستان طرفید که خیلی واقعی هم نیست. داستانی که طرح و ایده ی از پیش تعیین شده ای ندارد و ممکن است طبق نظر خود

بیشتر بخوانید »
آنیما

آنیما

مسعود بُربُر اسفند ۲۵, ۱۳۸۲ ۰

– جلزّ و ولزّ می کرد درخت لیمو که همیشه بوی شهرمان را می داد و اینجا یک عمر کنار دریا نشسته بود. شیره های لزج سیاه از زیر پوست ها بیرون می زد

بیشتر بخوانید »
آنیما

آنیما

مسعود بُربُر اسفند ۲۴, ۱۳۸۰ ۰

– جلزّ و ولزّ می کرد درخت لیمو که همیشه بوی شهرمان را می داد و اینجا یک عمر کنار دریا نشسته بود. شیره های لزج سیاه از زیر پوست ها بیرون می زد

بیشتر بخوانید »