کباب ساکت

مسعود بُربُر شنبه ۷ آذر ۱۳۸۳ ۰

بنزین روی تن خوشبو نمی شود. نفت که اصلاً. سرخی ی گرد خورشید تازه در زمین فروریخته و دشت خالی، دشت خالی ی خالی، آرام تاریک می شود. تنها درخت وسط دشت، روی تپه ی کوتاه، آخرین شعله هاش را در باد گم می کند و صدای جلز و ولز می دهد. بوی گوشت کباب شده می آید.

دختر خسته از غلتیدن های متوالی ی ترس و خیال، آرام روی تشک کهنه جا به جا می شود. پتوش را یواش کنار می زند و خود را بیرون می کشد. سرد است. شب ها سرد است و ستاره ها چه قدر زیادند… آرام از مهتابی پایین می رود و دوباره آسمان نگاهی می اندازد. خیلی به سحر نمانده. گوشه ی حیاط شیر زنگ زده ی فلزی را باز می کند و در آفتابه ی برنجی آب می ریزد. امروز صورت نمی شورم. دل آشوبه می گیرد. آفتابه را در مطبخ می برد و آب در کتری می ریزد. ذغال ها را در اجاق تلنبار می کند و کبریت می کشد تا روشنا ی اجاق آرام آرام مطبخ را روشن کند. کتری را روی آتش می گذارد. ننه کتری هم واسه ت گذاشتم. دیر پا نشی؟ چند بار در اجاق فوت می کند. با چشمان ش گرد خیره می شود به سرخی ی آتش ذغال ها…نیگا توی آتیش همه چی هس. صد تومنی ی نو. احمد. یک چیز زشت و سیا و عجیب. این تو خورشید هم هست… کاش منم… بلند می شود و هوای سنگین مطبخ را تو می کشد… هوم… بیرون می آید. نگاه ش را به مهتابی می چسباند و قدم هاش را پاورچین تا دم در ساکت می کند. در را باز می کند و نگاه آخر را به مهتابی می اندازد. برمی گردم ننه. پا نشی الان یه وخ؟ غوروب بر می گردم. در را بی صدا می بندد و می دود. تا ظهر که می آد چی کنم؟

نوازش پوست خشن نوک انگشت از زیر گوش با قلقلک کاغذ اسکناس تا روی سینه می رسد… نور تند خورشید روی چشمان ش می پاشد. صورت سوخته ی احمد میان رشته های داغ خورشید از لابه لای شاخه های خشک درخت… دور تا دور دشت است و خاک و خاک، دور تا دور، پسر و دختر شانه به شانه، سرهاشان را به هم تکیه داده اند و تکیه شان را به درخت. صورت سرخ و ترسوی دختر از نفس های خون که زیر پوست پسر می دود ورد می خواند. « احمد تو فک کردی دخترا خرن؟ من با تو فقط یه امروز…» « دِ خب همین دیگه عزیزم. وقتی من قراره فقط امروز با تو باشم چرا نگم دوس ت دارم؟ چرا به ت نگم تا همیشه مال منی؟» باد آرامی بلند می شود و قطره های خاک را در هوا پخش می کند. پسر بلند می شود و دست ش را به طرف دختر می گیرد. دختر دست ش را که می ترسد هنوز به او می دهد و بلند می شود . شانه به شانه ی هم راه می روند و گاهی سرهاشان تکان می خورد به سویی و دختر سرش را پایین می اندازد. یکباره به آسمان نگاه می کند و انگار که فریادی بخواهد بشکند در هوا لب هاش رامچاله می کند. هیچ اتفاقی نمی افتد ساکت.

خرابه های قدیمی. خرابه های خیلی قدیمی. خرابه های قدیمی ی بی سقف. دیوارهای کاهگلی ی غروب و سکوهای هنوز صاف خاک. پسر با تن سرخ و کشیده ، صورت ش را از صورت دختر می کَنَد و نگاه ش می کند.« خورشید من» دختر یکباره عق می زند و گرمای تن و خورشید و خون و تهوع را در هم می پاشد. پسر رویش را برمی گرداند و اَه می گوید . دختر هق هق می کند و صورت ش را با دست می پوشاند. پسر از لای دیوار های خراب شده گم می شود.

فرستادن دیدگاه »