خانه > چندرسانه‌ای > پادکست > صد کلمه داستان: اژدهاک – مسعود بُربُر

صد کلمه داستان: اژدهاک – مسعود بُربُر

از برجستگی سرشانه‌های پوشیده‌اش پیداست چه کوهنوردی بوده. خیال کردیم او هم پی آن صدای مهیب، که گویی زمین چیزی را در دل می‌غلطاند و بالا می‌آورد، از مسیر خارج شده و بوی گوگرد را رد زده آمده اینجا؛ اما اندامش میان صخره‌ها جوری جاگیر شاژدهاک
مسعود بُربُرده که انگار سنگ‌های دماوند را پیرامون او تراشیده‌‌اند و شاخه‌های سترگ پیچان، گرد تن او روییده‌اند. قبل از این که سر بلند کند، هیس‌هیسی بی‌تاب از گلو بیرون می‌دهد. مثل از خواب پریده‌ها مبهوت نگاهمان می‌کند و تازه آخرین شاخه را که تبر می‌زنیم، درمی‌یابیم صدای هیس‌هیس نه از گلو، که بر شانه‌های اوست.

 

-منتشر شده در همشهری داستان، شماره ۱۰۰، آوانامه

پاسخ بدهید

ایمیلتان منتشر نمیشود

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

رفتن به بالا