نوشتار »

خمیر وجود

خمیر وجود

مسعود بُربُر مهر ۱۴, ۱۳۸۱ ۰

امروز صبح که بعد عمری زود بیدار شدم تازه فهمیدم ملت چرا با کله ی سحر حال می کنند. وسط درختا بود. یه جور تازگی عجیب که همه چیزو خیلی عشوه گرانه می ریخت

بیشتر بخوانید »
آغاز

آغاز

مسعود بُربُر مهر ۱۰, ۱۳۸۱ ۰

سلام امروز خیلی خسته ام. بابت علافی ست. اینجور مواقع جز نوشتن کاری ندارم حتا اگر همین لحظه کنکور داشته باشم. تازگی ها زیاد تصمیم می گیرم کمتر دعوتم می کنند قبلاً برعکس بود…چون

بیشتر بخوانید »
آنیما

آنیما

مسعود بُربُر اسفند ۲۴, ۱۳۸۰ ۰

– جلزّ و ولزّ می کرد درخت لیمو که همیشه بوی شهرمان را می داد و اینجا یک عمر کنار دریا نشسته بود. شیره های لزج سیاه از زیر پوست ها بیرون می زد

بیشتر بخوانید »