خانه > آرشیو نویسنده: مسعود بُربُر (برگه 29)

آرشیو نویسنده: مسعود بُربُر

نگاره: فردا در داستان‌خوانی دوشنبه‌های کتاب آمه داستان «سفر به دره ارواح» از کتاب «اینجا خانه من است» را می‌خوانم و دیبا داودی، مترجم فرهیخته کتاب «شاهد اعدام» داستان «باغ وحش» از این کتاب را مهمانمان خواهد کرد. شما هم هراه ما باشید.کافه کتاب آمه دوشنبه ۱۸/۳۰

نگاره:  فردا در داستان‌خوانی دوشنبه‌های کتاب آمه داستان «سفر به دره ارواح» از کتاب «اینجا خانه من است» را می‌خوانم و دیبا داودی، مترجم فرهیخته کتاب «شاهد اعدام» داستان «باغ وحش» از این کتاب را مهمانمان خواهد کرد. شما هم هراه ما باشید.کافه کتاب آمه دوشنبه ۱۸/۳۰

متن کامل »

نگاره: از زیر سم اسب‌ها و کشاکش تیغ‌ها گریخته بود، از هیمه هیزم‌ها و هُرم داغ آتش‌ها جان به در برده بود، از عبور بادها و سیل‌ها و غبارها سربرآورده بود و اکنون تصویرش در آب بود، با تکه تکه کاشی‌ها و نقش‌های ظریف آبی و زرد، و همه سنگینی سکوتی که انباشت زمان بر جانش حکمفرما کرده بود. حالا صدای لودرها و و هجوم وزنشان بر زمین بیشتر و نزدیک‌تر می‌شد و بنای دیرین درون آب، می‌لرزید…

نگاره:  از زیر سم اسب‌ها و کشاکش تیغ‌ها گریخته بود، از هیمه هیزم‌ها و هُرم داغ آتش‌ها جان به در برده بود، از عبور بادها و سیل‌ها و غبارها سربرآورده بود و اکنون تصویرش در آب بود، با تکه تکه کاشی‌ها و نقش‌های ظریف آبی و زرد، و همه سنگینی سکوتی که انباشت زمان بر جانش حکمفرما کرده بود. حالا صدای لودرها و و هجوم وزنشان بر زمین بیشتر و نزدیک‌تر می‌شد و بنای دیرین درون آب، می‌لرزید…

متن کامل »

نگاره: آفتاب آرام آرام می‌رفت و چشمان ما بر سبز‌ها و خاکی‌ها و غبارها و افق‌ها سرگردان می‌چرخید. دشت نفس می‌کشید، نفس ما بیرون نمی‌آمد. قطره عرقی بر ابروهایمان سنگینی می‌کرد و سینه‌مان بالا پایین می‌شد. آن‌گاه، به ناگاه، صدای کوبشی بر زمین زیر پایمان را لرزاند… به تمامی نگاه شدیم…

نگاره:  آفتاب آرام آرام می‌رفت و چشمان ما بر سبز‌ها و خاکی‌ها و غبارها و افق‌ها سرگردان می‌چرخید. دشت نفس می‌کشید، نفس ما بیرون نمی‌آمد. قطره عرقی بر ابروهایمان سنگینی می‌کرد و سینه‌مان بالا پایین می‌شد. آن‌گاه، به ناگاه، صدای کوبشی بر زمین زیر پایمان را لرزاند… به تمامی نگاه شدیم…

متن کامل »

نگاره: در بالا زمین بود، تمیز، نرم، در آغوش گیرنده و ریز ریز؛ در پایین آسمان بود، آن آبیِ بزرگ، گسترده و وهم‌انگیز. من در این میانه جایی بودم، رها: دستانم در آغوشِ زمین، جوینده و سرگردان؛ پاهایم، بازیگوش و ولنگار، نه بندیِ گرانش و نه روانه به سویی. زمان، متوقف شده بود و من، به تمامی «اکنون» بودم. اکنونِ بی‌کرانه و فراخناک، میانِ همه چیز و هیچ چیز…

نگاره:  در بالا زمین بود، تمیز، نرم، در آغوش گیرنده و ریز ریز؛ در پایین آسمان بود، آن آبیِ بزرگ، گسترده و وهم‌انگیز. من در این میانه جایی بودم، رها: دستانم در آغوشِ زمین، جوینده و سرگردان؛ پاهایم، بازیگوش و ولنگار، نه بندیِ گرانش و نه روانه به سویی. زمان، متوقف شده بود و من، به تمامی «اکنون» بودم. اکنونِ بی‌کرانه و فراخناک، میانِ همه چیز و هیچ چیز…

متن کامل »
رفتن به بالا