خانه > آرشیو نویسنده: مسعود بُربُر (برگه 28)

آرشیو نویسنده: مسعود بُربُر

نگاره: قتلگاه شبانه پرندگان و حیوانات/ لکه سیاه اسید بر تن کویر گرمسارخبرگزاری مهر، گروه جامعه- مسعود بُربُر: لکه سیاه اسید، بر تن کویر گرمسار، آن‌قدر بزرگ هست که در عکس‌های هوایی و نقشه‌های ماهواره‌ای هم دیده شود. شب‌های مهتابی، پرندگانی که تشنه از کیلومترها بی‌آبی در کویر، برق مهتاب را در آب می‌بینند، با رویای آسایش و آب پایین می‌آیند تا با دیگر حیوانات تشنه کویر هم‌سفره شوند اما نخستین جرعه عطششان، به سوزشی ابدی بدل می‌شود. بویی ناخوشایند تمام بیابان را فراگرفته است و ساکنان منطقه نگران آب‌های زیرزمینی هستند… http://www.mehrnews.com/news/3791882/

نگاره:  قتلگاه شبانه پرندگان و حیوانات/ لکه سیاه اسید بر تن کویر گرمسارخبرگزاری مهر، گروه جامعه- مسعود بُربُر: لکه سیاه اسید، بر تن کویر گرمسار، آن‌قدر بزرگ هست که در عکس‌های هوایی و نقشه‌های ماهواره‌ای هم دیده شود. شب‌های مهتابی، پرندگانی که تشنه از کیلومترها بی‌آبی در کویر، برق مهتاب را در آب می‌بینند، با رویای آسایش و آب پایین می‌آیند تا با دیگر حیوانات تشنه کویر هم‌سفره شوند اما نخستین جرعه عطششان، به سوزشی ابدی بدل می‌شود. بویی ناخوشایند تمام بیابان را فراگرفته است و ساکنان منطقه نگران آب‌های زیرزمینی هستند… http://www.mehrnews.com/news/3791882/

متن کامل »

نگاره: پسرک نشسته، تکیه داده به دیوار و با خرده سنگ‌های روی آسفالت بازی می‌کند. سنگ ها را بر می‌دارد و کنار هم جمع می‌کند. ریزترها را بیشتر نگاه می‌کند. هر از گاه خودش را بالا می‌کشد و صدای جابه‌جا شدن خودش را گوش می‌کند. آرام آرام کمرش سُر می‌خورد پایین روی دیوار و دوباره نشیمنگاه‌ش را عقب می‌دهد و کمرش را بالا. تا صدای اتومبیلی را که از دور هُفّه می‌کشد می شنود، نگاه‌ش به سایه‌ی تیر چراغ برق می‌افتد که از وسط خیابان رد شده آن طرف. اتومبیل حالا نزدیک شده و تا لحظه‌ای دیگر سعی خواهد کرد از روی سایه رد شود اما موفق نخواهد شد. پسرک بارها این صحنه را نگاه کرده و در ذهن‌ش مرور می‌کند اما هربار اتومبیل به زیر سایه می‌خزد. به محض این که ماشین به سایه‌ی تیر می‌رسد، سایه روی اتومبیل می‌افتد و اتومبیل آن قدر سریع رد می‌شود که سایه دوباره می‌افتد پایین، روی زمین، جای همیشه.حالا اتومبیل می‌رسد و صدای بلند ترمز می‌آید. سایه همان آخرهای ماشین بالا می‌ماند و نمی‌افتد پایین. درها با صدای بُرنده‌ای باز می‌شوند و دو نفر همزمان از درهای عقبی دو طرف پیاده می‌شوند. راننده در اتومبیل می‌ماند، وسط خیابان، زیر سایه‌ی تیر برق، و دخترک از پیچ سر خیابان، آن سوی میدانگاه، صحنه را از دور نگاه می‌کند.

نگاره:  پسرک نشسته، تکیه داده به دیوار و با خرده سنگ‌های روی آسفالت بازی می‌کند. سنگ ها را بر می‌دارد و کنار هم جمع می‌کند. ریزترها را بیشتر نگاه می‌کند. هر از گاه خودش را بالا می‌کشد و صدای جابه‌جا شدن خودش را گوش می‌کند. آرام آرام کمرش سُر می‌خورد پایین روی دیوار و دوباره نشیمنگاه‌ش را عقب می‌دهد و کمرش را بالا. تا صدای اتومبیلی را که از دور هُفّه می‌کشد می شنود، نگاه‌ش به سایه‌ی تیر چراغ برق می‌افتد که از وسط خیابان رد شده آن طرف. اتومبیل حالا نزدیک شده و تا لحظه‌ای دیگر سعی خواهد کرد از روی سایه رد شود اما موفق نخواهد شد. پسرک بارها این صحنه را نگاه کرده و در ذهن‌ش مرور می‌کند اما هربار اتومبیل به زیر سایه می‌خزد. به محض این که ماشین به سایه‌ی تیر می‌رسد، سایه روی اتومبیل می‌افتد و اتومبیل آن قدر سریع رد می‌شود که سایه دوباره می‌افتد پایین، روی زمین، جای همیشه.حالا اتومبیل می‌رسد و صدای بلند ترمز می‌آید. سایه همان آخرهای ماشین بالا می‌ماند و نمی‌افتد پایین. درها با صدای بُرنده‌ای باز می‌شوند و دو نفر همزمان از درهای عقبی دو طرف پیاده می‌شوند. راننده در اتومبیل می‌ماند، وسط خیابان، زیر سایه‌ی تیر برق، و دخترک از پیچ سر خیابان، آن سوی میدانگاه، صحنه را از دور نگاه می‌کند.

متن کامل »

نگاره: ببین چطور بی‌تاب تو می‌شود آدم: دلم می‌شود همهمه‌ی شیشه‌ایِ چلچراغ خاموشی از بلور با هزار هزار شمع خاک گرفته که نسیمِ نبودنِ تو در تنش می‌لرزد… دلم می‌شود بستر خشک رودخانه‌ای که حالا چند دهه‌ای است، آبی در رگ‌های تنش نجوشیده و خاک می‌شود و در هوا می‌رود… دلم صدای باد است و منظره‌ی کنار جاده، گندم‌زاری که به خود می‌پیچد، وقتی تو در اتومبیلت با سرعت غیرمجاز، خیره به رو به رو می‌گذری و من سایه‌ای می‌شوم گذرا، گوشه‌ی میدان دیدِ تو…

نگاره:  ببین چطور بی‌تاب تو می‌شود آدم: دلم می‌شود همهمه‌ی شیشه‌ایِ چلچراغ خاموشی از بلور با هزار هزار شمع خاک گرفته که نسیمِ نبودنِ تو در تنش می‌لرزد… دلم می‌شود بستر خشک رودخانه‌ای که حالا چند دهه‌ای است، آبی در رگ‌های تنش نجوشیده و خاک می‌شود و در هوا می‌رود… دلم صدای باد است و منظره‌ی کنار جاده، گندم‌زاری که به خود می‌پیچد، وقتی تو در اتومبیلت با سرعت غیرمجاز، خیره به رو به رو می‌گذری و من سایه‌ای می‌شوم گذرا، گوشه‌ی میدان دیدِ تو…

متن کامل »

نگاره: از میان دیوارهای کاهگلی خانه‌ام آهسته بلند می‌شوم. قدم از قدم بر می‌دارم و فانوس به‌دست در آستانه‌ی دالان تاریک می‌ایستم و به صدای تو گوش می‌کنم. دالان را در می‌نوردم و حصیر درگاه را کنار می‌زنم. باد می‌زند، نور فانوس بر ماسه‌ها و بر صدای موج‌ها تاب تاب می‌خورد و من گوش تیز می‌کنم. باید نشست. هیچ نیست. تو نیستی . توی مغزم شعله‌ی شمعی خاموش می‌شود. سرم را به چوبه‌ی کنار حصیر تکیه می‌دهم و چشمانم را می‌بندم…

نگاره:  از میان دیوارهای کاهگلی خانه‌ام آهسته بلند می‌شوم. قدم از قدم بر می‌دارم و فانوس به‌دست در آستانه‌ی دالان تاریک می‌ایستم و به صدای تو گوش می‌کنم. دالان را در می‌نوردم و حصیر درگاه را کنار می‌زنم. باد می‌زند، نور فانوس بر ماسه‌ها و بر صدای موج‌ها تاب تاب می‌خورد و من گوش تیز می‌کنم. باید نشست. هیچ نیست. تو نیستی . توی مغزم شعله‌ی شمعی خاموش می‌شود. سرم را به چوبه‌ی کنار حصیر تکیه می‌دهم و چشمانم را می‌بندم…

متن کامل »
رفتن به بالا