آرشیو ماهانه: آذر ۱۳۸۳ »

کباب ساکت

مسعود بُربُر آذر ۷, ۱۳۸۳ ۰

بنزین روی تن خوشبو نمی شود. نفت که اصلاً. سرخی ی گرد خورشید تازه در زمین فروریخته و دشت خالی، دشت خالی ی خالی، آرام تاریک می شود. تنها درخت وسط دشت، روی تپه

بیشتر بخوانید »

و…تلفیق

مسعود بُربُر آبان ۲۳, ۱۳۸۳ ۵

کلاغ های بیداری جیغ می زدند، و خواب مردد بود. مرد با پالتوی پشمی صبح را کنار گورستان قدم می زد. درخت های تبریزی خش خش وار، آسمان را جارو می کردند، و برگ

بیشتر بخوانید »

از تو تو را

مسعود بُربُر آبان ۲۰, ۱۳۸۳ ۱

اسب ش را هی می کند. صدای سم ضربه ها ریتم می گیرد. خاک بلند می شود. عاشقان بخشوده می شوند… هر کس ز در تو حاجتی می خواهد/ من آمده ام از تو

بیشتر بخوانید »