نگاره: نوری اگر هست چراغ ماشین‌هاست که می‌گذرند، یا ذره‌های غبار که در تاریکی به هوا خاسته‌اند، چشم‌هات سنگین و مبهوت است، پلک‌هات فرو می‌افتند، باز می‌شوند و سرگردان نیمه باز می‌مانند. وهمی از خاطره‌های فراموش شده، شکست‌های به یادمانده و اشتباه‌های آزارنده از لای پلک‌ها عبور می‌کند و در هم می‌آمیزد. اندکی مانده به نیمه‌ شب است یا تاریکی پیش از صبح، نمی‌دانی. وقتی سایه‌هایی گرداگرد تو شکل می‌گیرند، بزرگ می‌شوند، در هم می‌پیچند و تو را احاطه می‌کنند، وقتی از همه سو محاصره می‌شوی، راهی باقی نمانده جز آن که بیشتر در تخت خودت بخزی، چشم‌هات را به هم فشار بدهی، صدایی از دهانت که خشک شده بیرون نیاید و دست و سرت را به کندی از زیر پتو بیرون بیاوری. با دست روی عسلی کنار تخت بگردی، سیگاری پیدا کنی، روی لب بگذاری و به دنبال آتش، تازه به یاد بیاوری که سال‌هاست دیگر سیگار نمی‌کشی و نه کبریتی در خانه هست و نه فندکی و تَوهُم سیگار همانجا گوشه‌ی لب‌هات فراموش شود. نگاهت را به بالای تخت بگردانی و ببینی پنجره، مستطیلی لخت و سرمه‌ای رنگ است که به تاریکی ابدی آسمان ابری روی خیابان‌های عمود بر هم باز می‌شود. هوا تازه تاریک شده، یا اندکی بعد صبح می‌شود؟ چیزی توی سرت زُق زُق می‌کند. می‌کوبد. دست‌هات ساز می‌خواهد. دف یا درامز که روی تن پوست‌ها بکوبی و جهان را به لرزه در بیاوری. نه سازی و نه پوستی دیگر هیچ کجا نیست و تو تنها در اتاقی در غربت دراز کشیده‌ای. آزادی آنجاست، در مرزهایی که به دنبال بهشت از آن گذشتی&#۸۲۳۰;

نگاره: نوری اگر هست چراغ ماشین‌هاست که می‌گذرند، یا ذره‌های غبار که در تاریکی به هوا خاسته‌اند، چشم‌هات سنگین و مبهوت است، پلک‌هات فرو می‌افتند، باز می‌شوند و سرگردان نیمه باز می‌مانند. وهمی از خاطره‌های فراموش شده، شکست‌های به یادمانده و اشتباه‌های آزارنده از لای پلک‌ها عبور می‌کند و در هم می‌آمیزد. اندکی مانده به نیمه‌ شب است یا تاریکی پیش از صبح، نمی‌دانی. وقتی سایه‌هایی گرداگرد تو شکل می‌گیرند، بزرگ می‌شوند، در هم می‌پیچند و تو را احاطه می‌کنند، وقتی از همه سو محاصره می‌شوی، راهی باقی نمانده جز آن که بیشتر در تخت خودت بخزی، چشم‌هات را به هم فشار بدهی، صدایی از دهانت که خشک شده بیرون نیاید و دست و سرت را به کندی از زیر پتو بیرون بیاوری. با دست روی عسلی کنار تخت بگردی، سیگاری پیدا کنی، روی لب بگذاری و به دنبال آتش، تازه به یاد بیاوری که سال‌هاست دیگر سیگار نمی‌کشی و نه کبریتی در خانه هست و نه فندکی و تَوهُم سیگار همانجا گوشه‌ی لب‌هات فراموش شود. نگاهت را به بالای تخت بگردانی و ببینی پنجره، مستطیلی لخت و سرمه‌ای رنگ است که به تاریکی ابدی آسمان ابری روی خیابان‌های عمود بر هم باز می‌شود. هوا تازه تاریک شده، یا اندکی بعد صبح می‌شود؟ چیزی توی سرت زُق زُق می‌کند. می‌کوبد. دست‌هات ساز می‌خواهد. دف یا درامز که روی تن پوست‌ها بکوبی و جهان را به لرزه در بیاوری. نه سازی و نه پوستی دیگر هیچ کجا نیست و تو تنها در اتاقی در غربت دراز کشیده‌ای. آزادی آنجاست، در مرزهایی که به دنبال بهشت از آن گذشتی&#۸۲۳۰; بیشتر بخوانید

نگاره: واضح و روشن، همچون برف، از پیش چشمانمان می‌لغزد.آن نیروی بی‌حد، آن آزادی بی‌قید، آن جغرافیای از همه سو ممکن (چشمانت را ببند، دوباره باز کن، هرجا که بخواهی می‌توانی بایستی، هر طرف که بخواهی بروی، تو بندی و بنده‌ی هیچ سو نیستی، رها در اکنون بی‌کرانه)، آن لبخند سر به زیر، آن هستی ِ آرام، آن شادیِ میان‌ذهنی، که همیشه آنجاست، چشم‌هایمان اگر یارای باز ماندن داشته باشد، در توطئه‌ی قتل اکنون اگر میان گذشته‌ی بی‌پایان و بی‌نهایت آینده له نشده باشد، همیشه آنجاست، واضح و روشن همچون برف: اکنونِ بی‌کرانه، شاد و آزاد، به فراخیِ گیتی&#۸۲۳۰;

نگاره: واضح و روشن، همچون برف، از پیش چشمانمان می‌لغزد.آن نیروی بی‌حد، آن آزادی بی‌قید، آن جغرافیای از همه سو ممکن (چشمانت را ببند، دوباره باز کن، هرجا که بخواهی می‌توانی بایستی، هر طرف که بخواهی بروی، تو بندی و بنده‌ی هیچ سو نیستی، رها در اکنون بی‌کرانه)، آن لبخند سر به زیر، آن هستی ِ آرام، آن شادیِ میان‌ذهنی، که همیشه آنجاست، چشم‌هایمان اگر یارای باز ماندن داشته باشد، در توطئه‌ی قتل اکنون اگر میان گذشته‌ی بی‌پایان و بی‌نهایت آینده له نشده باشد، همیشه آنجاست، واضح و روشن همچون برف: اکنونِ بی‌کرانه، شاد و آزاد، به فراخیِ گیتی&#۸۲۳۰; بیشتر بخوانید

نگاره: هشتم آبان ۱۲ سال پیش، زدم به کوهی که از بخت خوش تو هم آمده بودی. از کنار دیواره‌ها و آب‌ها و درخت‌ها گذشتیم و خاموش هم‌قدم شدیم، خاموش هم‌نفس شدیم و سرانجام، بلند، نفس به نفس آواز خواندیم. خاموش به چشمان تو نگریستم و در چشمان تو رویایی از آنِ خویش یافتم: به جاده می‌زنیم، از کوه‌ها و دشت‌ها و رودها می‌گذریم، به روستاها سر می‌کشیم و سرانجام خانه‌ای قدیمی پیدا می‌کنیم که خانه‌ی ما باشد، پای کوه و کنار درخت، با آسمانی گسترده و آبی، تا بر بام آن بایستیم و ۱۲ سالگی با هم بودنمان را پیش روی همه فریاد بکشیم.رویای من کلمه‌ای شد، به هیئت تو درآمد، تأویل شد، و ما به جاده زدیم و از پس هزار جاده، بر بام خانه‌ای قدیمی ایستادیم، و کلمه‌ی ما سخنی شد: شعری عاشقانه و داستانی بی‌پایان&#۸۲۳۰;

نگاره: هشتم آبان ۱۲ سال پیش، زدم به کوهی که از بخت خوش تو هم آمده بودی. از کنار دیواره‌ها و آب‌ها و درخت‌ها گذشتیم و خاموش هم‌قدم شدیم، خاموش هم‌نفس شدیم و سرانجام، بلند، نفس به نفس آواز خواندیم. خاموش به چشمان تو نگریستم و در چشمان تو رویایی از آنِ خویش یافتم: به جاده می‌زنیم، از کوه‌ها و دشت‌ها و رودها می‌گذریم، به روستاها سر می‌کشیم و سرانجام خانه‌ای قدیمی پیدا می‌کنیم که خانه‌ی ما باشد، پای کوه و کنار درخت، با آسمانی گسترده و آبی، تا بر بام آن بایستیم و ۱۲ سالگی با هم بودنمان را پیش روی همه فریاد بکشیم.رویای من کلمه‌ای شد، به هیئت تو درآمد، تأویل شد، و ما به جاده زدیم و از پس هزار جاده، بر بام خانه‌ای قدیمی ایستادیم، و کلمه‌ی ما سخنی شد: شعری عاشقانه و داستانی بی‌پایان&#۸۲۳۰; بیشتر بخوانید