خوشه‌چین سخاوت خورشید: دربارهٔ «بر ویرانه‌های خدایان»

یادداشت بهاره ارشد ریاحی دربارهٔ بر ویرانه‌های خدایان مسعود بربر

بهاره ارشدریاحی*

مجموعه داستان «بر ویرانه‌های خدایان» شامل چهار داستان بلند به‌هم‌پیوسته است. در داستان‌های به‌هم‌پیوسته، با وجود تفاوت‌ها، هر داستان باید در قالب خاص خود با استفاده از زبان و روایت خاص به‌طور مؤثری به موضوعات مشترک پرداخته و در عین حال، به شیوه‌ای مستقل نیز قابل درک باشد. داستان‌نویس در این‌گونه مجموعه‌داستان‌ها خواننده را از یک داستان به داستان بعدی هدایت می‌کند؛ این داستان‌ها، اگرچه در فرم و فضای مختلف روایت می‌شوند، اما در نهایت حول یک مضمون یا تم مرکزی مشترک می‌چرخند. در کتاب جدید مسعود بربر این مضمون مشترک حول محور کشف حقیقت و انتخاب‌های دشوار انسانی در موقعیت‌های مختلف تاریخی یا اجتماعی شکل گرفته‌اند. ارزش انتخاب به عنوان یک موضوع محوری، به شخصیت‌ها فرصت می‌دهد تا در مواجهه با بحران‌های مختلف، تصمیماتی بگیرند که به زندگی آنان جهت و معنا می‌دهد.
نخستین داستان مجموعه «بر ویرانه‌های خدایان» داستانی است درباره‌ی ویرانی ایمان و جست‌وجوی معنا در خلأ و نیستی؛ اثری تأمل‌برانگیز که بیش از آن‌که به روایت متکی باشد، بر گفت‌وگوی درونی و زبان استوار است. جهان این داستان یک قلمروی تاریک است که کسی یا نیرویی سخاوت خورشید را از آن ستانده است. در این جهان خدایان سقوط کرده‌اند و تنها صدای باقی‌مانده، صدای انسانِ پرسشگر است؛ انتخاب میان ماندن کنار شاهِ مرده و مرثیه‌خوانی بر جسدش و فرار و نجات جان خویش و عزیزان تصویری استعاری از بیهودگی انتخاب را هم ارائه می‌دهد. همان‌طور که در بخش پایانی داستان، پسرک از پیرمرد می‌پرسد: «پدربزرگ! ما چرا این همه بدبختیم؟» و پیرمرد پاسخ می‌دهد: «چون خانه‌هایمان را بر ویرانه‌های سرزمین خدایان بنا کردیم… .» قابل ذکر است که نویسنده با به‌کارگیری زبان کهن به‌صورت هوشمندانه، داستان را از سطح روایت‌های معمولی فراتر برده و عمیق‌تر به تاریخ و فرهنگ اجتماعی اشاره کرده است.
گفت‌وگو میان راوی و مخاطب در سطح بیرونی روایت دوم شخصِ غالب نوعی محاکمه‌ی درونی را تداعی می‌کند؛ گویی هرکس در پی آن است که بر دیگری ثابت کند حق با اوست، درحالی‌که هیچ‌کس به یقین نمی‌رسد. حتی راوی هم به بی‌هدف بودن روایت خویش آگاه است. زبان داستان، زبانی گفت‌وگومحور است؛ نویسنده جهان ذهنی شخصیت‌ها را نه با توصیف‌های بیرونی، بلکه از خلال دیالوگ‌هایی می‌سازد که گاه به جدل فلسفی نزدیک می‌شوند. در گفت‌وگوها نوعی بی‌اعتمادی نسبت به نجات، معنا و رستگاری وجود دارد؛ شخصیت‌ها می‌دانند که در چرخه‌ای از گناه و تکرار اسیرند. از نظر درون‌مایه، داستان در امتداد دغدغه‌ای فلسفی پیش می‌رود: پرسش از «نقش انسان در برابر نیروهای برتر»؛ خدایانی که دیگر حضور ندارند و انسان تنها بر ویرانه‌هایشان راه می‌رود. عنوان اثر استعاره‌ای دقیق از همین وضعیت است؛ جهانِ پس از ایمان، جهانی که در آن انسان باید خود تصمیم بگیرد و بهای انتخاب‌هایش را بپردازد.
در سطح شخصیت‌پردازی، به‌ گونه‌ای تعمدی، با تیپ‌های انسانی روبه‌رو هستیم، نه شخصیت‌هایی با گذشته و ویژگی‌های عینی. نویسنده ــ‌برخلاف باقی داستان‌های همین مجموعه‌ــ آگاهانه از جزئیات واقع‌گرایانه و توصیف این شخصیت‌ها پرهیز می‌کند تا گفت‌وگوها جنبه‌ای نمادین و فلسفی پیدا کنند. وی آنها را به جنسیت و سنشان محدود می‌کند مانند پیرمرد، پسرک، زن و شوهر جوان و… . این انتخاب به اثر حالتی تمثیلی می‌دهد: هر شخصیت صدایی از وجدان یا تفکر انسانی است. اما در عین حال، این شیوه باعث می‌شود ارتباط عاطفی خواننده با متن کمتر شکل گیرد. در بخش‌هایی که شخصیت‌ها پشت سر هم استدلال یا پرسش مطرح می‌کنند، احساسات انسانی در سایه‌ی ذهن‌گرایی پنهان می‌ماند. اگر نویسنده در کنار تأملات فلسفی، نشانه‌های بیشتری از تجربه‌ی زیسته و رنج ملموس انسان‌ها در روایاتی شخصی‌شده می‌آورد تعادل میان فکر و احساس برقرار می‌شد؛ همان‌طور که تکیه بر تاریخ و بازخوانی گذشته به ملت یک سرزمین نکات جدیدی می‌آموزد. قابل ذکر است که نمادگرایی در بخش مکان‌های داستانی نیز مشهود است مانند مردم سرزمین بلند (سرزمین کهن پارس) که با رساندن پیکر شاه به دروازه‌ی کوی مردگان در جهان زیرین نجات خواهندیافت.
این‌که اولین داستان در زمان فتح شوش توسط آشوربانی‌پال رخ می‌دهد، یک نقطه‌ی آغاز جذاب و پر پتانسیل است. فتح شوش توسط آشوربانی پال در قرن هفتم پیش از میلاد، یکی از مهم‌ترین رویدادهای تاریخ باستان است که در آن امپراتوری آشور توانست یکی از بزرگ‌ترین و غنی‌ترین مراکز تمدن آن دوران را به تسخیر خود درآورده و به‌طور مؤثری بر هویت فرهنگی و اجتماعی مردمان شوش تأثیر بگذارد. انتخاب این دوره به عنوان بستر روایت مسائلی چون نحوه‌ی انتقال و حفظ میراث فرهنگی شوش (یکی از مراکز تمدن ایران باستان)، مقاومت در برابر مهاجمان و تلاش برای حفظ هویت در برابر سلطه‌ی آشوری‌ها را پررنگ کرده است. در لایه‌ای دیگر نگاه به مرگ به عنوان امر محتوم از طریق توصیف طبیعت و فضای پیرامون نشان از خلاقیت نویسنده دارد. نگرانی راوی از اجسادی که تدفین درخور نداشته‌اند نیز نمادی دیگر از طرز تفکر انسان معاصر ایرانی است؛ در گذشته ماندن، ستایش درگذشتگان پهلوان و قهرمان و ادیب در لایه‌ی تفکر و ادراک و تکرار اشتباهات و نگرانی برای حفظ ظواهر در مرحله‌ی عمل؛ این‌که مردم ما هنوز از جمشید نخست شاهنشاه جهان به نیکی یاد کنند و به کوروش به عنوان یک قهرمان ناجی امید داشته باشند. این نگاه البته در چشم راوی و نویسنده -در قالب گفت‌وگو میان شخصیت اصلی و صدای ذهن یا وجدانش- مورد پرسش قرار می‌گیرد؛ آن‌جا که تمدن و تاریخ بیست‌هزار ساله‌ی شوش مورد تردید واقع ‌شده و تصحیح می‌شود به تمدنی دوهزار سال و بیشتر. همچنین فتح شوش به‌طور طبیعی فضای حماسی و تراژیکی به خود می‌گیرد. شخصیت‌هایی که در این دوران به‌ویژه در نبردها و درگیری‌های نظامی حضور دارند، ممکن است درگیر معضلات اخلاقی و انسانی شوند، مانند مواجهه با تصمیمات سختی که ممکن است به زندگی یا مرگ آنان منجر شود؛ این مواجهه در این داستان به شکل انتقال جسد پادشاه به آرامگاهی در یک جزیره ختم می‌شود.
در یک مجموعه داستان با مضمون مشترک، به‌طور معمول شخصیت‌ها در هر بخش از داستان با نوعی انتخاب روبه‌رو می‌شوند که در نهایت بر مسیر داستان تأثیرگذار است. در این مجموعه، ممکن است گاهی تصمیمات شخصیت‌ها تأثیرات عمیقی بر تاریخ، جامعه یا خود آنان داشته باشد، به‌ویژه اگر داستان‌ها در دوران‌های مختلف تاریخی روایت شوند: از داستان اول «بر ویرانه‌های خدایان» که در بحبوحه‌ی اشغال شوش توسط آشوربانی‌پال، پادشاه نیرومند آشور در ششصد و اندی سال پیش از میلاد رخ می‌دهد تا داستان آخر «بازار روز» که فضایی معاصر و آمیخته با تکنولوژی دارد. نویسنده با استفاده فضایی که دوران کهن تا معاصر را پوشش می‌دهند، تلاش می‌کند تا ارتباطی بین گذشته و حال برقرار کند. این جابه‌جایی در فضا و زمان می‌تواند به غنای داستان کمک کند و به خواننده این امکان را بدهد که هم‌زمان با تاریخ و تحولات آن درگیر شود. مثلاً در داستان‌های معاصر مجموعه (دوم، سوم و چهارم)، مشکلات و چالش‌های روزمره، انتخاب‌های اخلاقی یا اجتماعی به شکل ملموس‌تری در زندگی شخصیت‌ها تأثیرگذار است.
در مجموعه داستانی با داستان‌های به‌هم‌پیوسته، هر داستان باید به گونه‌ای نوشته شود که علاوه بر روایت مستقل خود، بخشی از یک کل بزرگ‌تر را شکل دهد. این به‌هم‌پیوستگی می‌تواند به‌صورت تداوم تم‌ها و مضامین نمود پیدا کند: مضمون مشترک مثل رازها و انتخاب‌ها می‌تواند در هر داستان به گونه‌ای متفاوت جلوه کند: در داستان اول تمرکز بر رازهای تاریخی است، در حالی که در داستان‌های دوم، سوم و چهارم رازهای میان آدم‌ها و درگیری‌های درونی شخصیت‌ها بیشتر مورد توجه قرار می‌گیرد.
یکی از چالش‌های اصلی در نوشتن داستان‌های به‌هم‌پیوسته این است که نویسنده باید بتواند به‌طور همزمان انسجام میان بخش‌های مختلف داستان را حفظ کرده و در عین حال، از کلیشه‌سازی و تکرار جلوگیری کند. همچنین باید مراقب باشد که تنوع فرم و فضا موجب سردرگمی یا فاصله گرفتن خواننده از روند کلی داستان نشود. از طرف دیگر پیشرفت و تحول در هر داستان به‌نوعی باید به روند کلی مجموعه افزوده و به تحول کلی داستان کمک می‌کند. در واقع، داستان‌ها باید به شکلی سازمان‌دهی شده‌اند که هر کدام قسمتی از داستان بزرگ‌تر را نمایان کنند و نه اینکه صرفاً تکرار یا بازگویی مجدد یکدیگر باشند. در نتیجه، هر کدام از داستان‌ها با اینکه دنیای خاص خود را خلق کرده، در عین حال به شکلی ماهرانه، پیوندهای خود را با دیگر داستان‌ها حفظ کند. این پیوند از طریق شخصیت‌ها، رویدادها و حتی تصویرسازی‌هایی خاص که در طول مجموعه تکرار می‌شوند، برقرار شده است. مانند روایت وقایع پس از گم شدن میثم در بازه‌های زمانی و حتی مکانی مختلف در داستان‌های «پسرک»، «جای خالی» و «بازار روز» و نیز تکرار تصویر کاروانسرای قدیمی با حجره‌های نیمه‌ویران در پشت ساختمان مدرسه، چاه و قنات‌های زیرزمینی که البته در داستان آخر نزدیک به ویرانی کامل هستند.
نکته‌ی بارز در داستان‌های «پسرک» و «جای خالی» ساختن و پرداختن استادانه‌ی شخصیت‌هاست. جزئیات رفتاری، گفتاری و روان‌شناختی برای شخصیت راوی (بهنام) و شخصیت میثم به عنوان دو نوجوان دوازده ساله که به‌تازگی وارد مدرسه‌ی تیزهوشان شده‌اند بسیار دقیق و تاثیرگذار است. رابطه‌ی این دو با هم و با همکلاسی‌های جدیدشان باورپذیر و پر از جزئیات است؛ برای مثال نخستین برخورد این پسرهای نوجوان با یک دختر در قاب پنجره‌ای روبه‌روی مدرسه. قدرت و تحول سریع احساسات این نوجوان‌ها در آغاز سن بلوغ دقیقاً هم قد و اندازه‌ی این شخصیت‌ها در سن خودشان است؛ نه از زبان نویسنده‌ی بزرگسالی که سعی در بازسازی دنیای نوجوانی داشته است. نویسنده به‌طور ماهرانه‌ای ویژگی‌های خاص هر شخصیت را از طریق دیالوگ‌ها و افکار درونی آن‌ها ساخته که باعث می‌شود خواننده به‌راحتی با آن‌ها ارتباط برقرار کند. این ظرافت در پرداخت شخصیت‌ها در ماجراجویی‌های آنها نیز تأثیر گذاشته است؛ به‌طوری که تعلیق ماجراها کاملاً مخاطب را همراه می‌کند. این توانایی در بخش‌های روایت زمان حال راوی بزرگسال پررنگ‌تر می‌شود؛ جایی که ماجراجویی‌های نوجوانانه تبدیل به سیری معنوی در دنیای زیرین مردگان می‌شود؛ سرزمینی که در داستان «بر ویرانه‌های خدایان» با آن آشنا شده‌ایم و در «بازار روز» به شکل گور و قلعه‌هایی برای خواب بدنامان و طردشدگان جامعه درآمده‌اند.
فضاسازی یکی از ارکان اصلی داستان‌های خوب است. نویسنده با استفاده از جزئیات محیطی، حس زمان و مکان را به‌طور مؤثری منتقل کرده است. برای مثال صحنه‌ی پیدا کردن اشیای گمشده‌ی بچه‌ها در آب قنات در داستان «جای خالی» و توصیف سرشار از جزئیات خانه‌ی پیرزن در داستان «پسرک». این جزئیات به پیشبرد داستان یا بیشتر از آن، برای ایجاد حس و حال درونی شخصیت‌ها کمک کرده‌اند. مانند آثار پیشین این داستان‌نویس، تجربیات زیسته‌ی نویسنده در خدمت ساختن روایت است. به عنوان مثال حس و حال شخصیت در اولین روز مدرسه‌ی تیزهوشان بسیار طبیعی و باورپذیر است. مشخص است که چگونگی استفاده از تجربیات زندگی شخصی نویسنده به روایت عمق بخشیده و به اصالت و واقعیت داستان افزوده‌اند، به‌طوری که خواننده را به درون خود می‌کشاند. از طرف دیگر نویسنده از تکنیک‌های مختلف برای ایجاد تعلیق مانند قطع‌های زمانی، و استفاده از فلش‌بک‌ها استفاده کرده است؛ برای مثال نویسنده با استفاده از فرم به شکل رفت و برگشت‌های زمانی و پازل‌وار در دو داستان «پسرک» و «جای خالی» توانسته است تنش و اضطراب را در طول داستان حفظ کند.
نویسنده در داستان آخر «بازار روز» با فضایی مدرن و اشارات متعدد به قدرت تکنولوژی، صداقت روابط انسانی را زیر سوال می‌برد. البته فضاهای مشابه دو داستان قبلی مانند دریاچه، قنات، غار و قلعه و نیز اشاره به شخصیتی همنام شخصیت گمشده (میثم) -البته با داستانی متفاوت- حلقه‌ی ارتباطی این داستان را با داستان‌های «پسرک» و «جای خالی» حفظ می‌کند، اما می‌توان گفت داستان آخر به‌گونه‌ای پیش‌بینی یک آینده‌ی تاریک و مبهم دیستوپیایی است که نشانه‌های تمدن کهن در آن تبدیل شده به مکان زندگی و خواب برای قلچماق‌ها، معتادان و دزدها، گورخواب‌ها، قلعه‌خواب‌ها و خیابان‌گردها. در این مکان اصلاً دور از ذهن نیست که روابط عاشقانه از مسیر راستی منحرف شده و به خیانت‌های چندجانبه و پست ختم شود. فرو رفتن در این باتلاق از نگاه راوی این داستان اجتناب‌ناپذیر است؛ چنان‌که در بخشی از این داستان آمده: «پیامی را که فرستاده‌ای می‌توانی پاک کنی، اما حرفی را که زده‌ای نمی‌توانی پس بگیری. سؤالی که صدا شده و رفته تو هوا، دکمه‌ی پاک‌کردن ندارد.»
«بر ویرانه‌های خدایان» چهارمین اثر داستانی مسعود بُربُر، داستان‌نویس، پژوهشگر ادبی، روزنامه‌نگار و عکاس ایرانی است که در ۱۴۴ صفحه، توسط نشر «کنار» در مهرماه ۱۴۰۴ منتشر شده است.

  • این مطلب نخست در مجلهٔ تجربه منتشر شده است

مسعود بُربُر

نویسنده، روایت‌پژوه و طراح روایت

همهٔ نوشته‌های مسعود بُربُر →

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش جفنگ استفاده می‌کند. درباره چگونگی پردازش داده‌های دیدگاه خود بیشتر بدانید.