نگاره: ادامه از پست قبل:روز دوم #سفر #بلوچستانتا عصر در کوه‌میتگ بودیم و بعد راهی #چابهار شدیم. شب شده بود که به جابر برم #محیط‌بان گاندوها رسیدیم و ما را به تماشای #گاندو تمساح‌های پوزه کوتاه ایرانی مهمان کرد. اسم یکی‌شان را که دو متر و شصت سانت قدش بود رستم گذاشته بودند. وقتی از درون برکه و نیزار نزدیک ما می‌شد صدای خش خش نی‌ها که زیر پای رستم می‌رفتند در دل تاریکی شب به راستی دوست‌داشتنی بود. یک بچه گاندو هم دیدیم که متولد ۱۳۹۱ بود و حدود یک متر و نیم طول داشت. محلی‌ها گاندوها را دوست دارند و آن‌ها را برکت آب‌ها می‌دانند. محیط‌بانان که دو سال است همان حقوق بسیار پایین خودشان را هم نگرفته‌اند از روی علاقه نگهبان هر روزه گاندوها هستند. بر اساس آخرین سرشماری تعداد گاندوهای کشور کمتر از ۵۰۰ تمساح است و علیرغم برنامه‌های حفاظتی در بیست سال گذشته به دلیل کم‌آبی و محدود شدن زیستگاه‌ها تعدادشان افزایش نداشته است.شب به چابهار رفتیم و دنبال جا گشتیم. #تعطیلات #نوروز بود و قیمت‌ها برای یک #اقامت خیلی معمولی به شبی ۵۰۰ هزار تومان می‌رسید. تا به رستوران #بلوچ برویم و با غذاهای بلوچی خوشمزه #شکم‌گردی مان را تکمیل کنیم، نادیا با پیگیری‌های مدام توانست جایی فراهم کند و شب‌های چابهارمانی‌مان را مهمان یکی از دوستان نادیا شدیم در #تیس از تیس بعدتر و در روزهای آینده خواهم نوشت.

نگاره: ادامه از پست قبل:روز دوم #سفر #بلوچستانتا عصر در کوه‌میتگ بودیم و بعد راهی #چابهار شدیم. شب شده بود که به جابر برم #محیط‌بان گاندوها رسیدیم و ما را به تماشای #گاندو تمساح‌های پوزه کوتاه ایرانی مهمان کرد. اسم یکی‌شان را که دو متر و شصت سانت قدش بود رستم گذاشته بودند. وقتی از درون برکه و نیزار نزدیک ما می‌شد صدای خش خش نی‌ها که زیر پای رستم می‌رفتند در دل تاریکی شب به راستی دوست‌داشتنی بود. یک بچه گاندو هم دیدیم که متولد ۱۳۹۱ بود و حدود یک متر و نیم طول داشت. محلی‌ها گاندوها را دوست دارند و آن‌ها را برکت آب‌ها می‌دانند. محیط‌بانان که دو سال است همان حقوق بسیار پایین خودشان را هم نگرفته‌اند از روی علاقه نگهبان هر روزه گاندوها هستند. بر اساس آخرین سرشماری تعداد گاندوهای کشور کمتر از ۵۰۰ تمساح است و علیرغم برنامه‌های حفاظتی در بیست سال گذشته به دلیل کم‌آبی و محدود شدن زیستگاه‌ها تعدادشان افزایش نداشته است.شب به چابهار رفتیم و دنبال جا گشتیم. #تعطیلات #نوروز بود و قیمت‌ها برای یک #اقامت خیلی معمولی به شبی ۵۰۰ هزار تومان می‌رسید. تا به رستوران #بلوچ برویم و با غذاهای بلوچی خوشمزه #شکم‌گردی مان را تکمیل کنیم، نادیا با پیگیری‌های مدام توانست جایی فراهم کند و شب‌های چابهارمانی‌مان را مهمان یکی از دوستان نادیا شدیم در #تیس از تیس بعدتر و در روزهای آینده خواهم نوشت. بیشتر بخوانید

نگاره: روز اول #سفر به #بلوچستان سفرمان را از کرمان آغاز کردیم. من و لادن پیوستیم به دوست خوب کرمانی‌مان الهه آذرنوش که معماری و مشخصاً معماری خاک حوزه علاقه‌اش بود و دوست خوب و فرهیخته دیگری به نام نادیا که اهل سفر بود و استاد پژوهش هنر هم بود و هرجا که دست می‌داد از دانشش بهره می‌بردیم. الاهه به دنبال روستایی بود که #معماری خشتی ویژه‌ای دارد اما نمی‌دانست کدام روستاست و قرار شد من که قبلاً منطقه را چند باری دیده‌بودم جستجویی کنم و مسیری بچینیم و پیدایش کنیم (و سرانجام روز آخر نه فقط آن #روستا که چند روستای خیلی جذاب دیگر را هم پیدا کردیم.) نزدیک ظهر از کرمان با ماشین الاهه راه افتادیم و ساعتی بعد اولین توقفمان را در #بم داشتیم. باغ‌شهری از نخل‌ها که بیشتر (و به حق) با #ارگ شگفت‌انگیر و وسیعش شناخته شده است. بازدید خیلی کوتاهی از #ارگ_بم داشتیم و سرانجام راهی شدیم.در جاده بین بم و #ایرانشهر (که می‌خواستیم شب آنجا بخوابیم) جایی هست به نام #بزمان با #نخل هایی زیبا و گل‌هایی خوشرنگ و مردمانی خوشدل و دو آب معدنی جالب. پیش از همه ایستادیم تا الاهه از مناره‌های بامزه #مسجد کنار جاده عکس بگیرد، بعد خانم‌ها به چشمه آب گرم عجیبی که آنجا بود رفتند تا همراه با خانم‌های محلی تنی به آب بزنند و در این فاصله من به سراغ مردی رفتم که از میان باغش علوفه جمع می‌کرد. باغش #سرسبز بود و #کُنار هم داشت و تا بچه‌ها برگردند دلی از عزا درآوردم. بچه‌ها هم می‌گفتند داخل اتاقک چشمه آب گرم غاری هست که از انتهایش آبی می‌آید و …شب را ایرانشهر ماندیم و یک محیط‌بان جوان و فوق‌العاده درباره حیات وحش بزمان برایمان گفت و رستورانی بهمان معرفی کرد که در آن اولین #غذای_بلوچی سفرمان را خوردیم. غذاهایی خوشمزه، خوشرنگ و دلچسب: کرایی، آچار و … که بیش از همه طعم #ادویه هایش زیر زبانم مانده…

نگاره: روز اول #سفر به #بلوچستان سفرمان را از کرمان آغاز کردیم. من و لادن پیوستیم به دوست خوب کرمانی‌مان الهه آذرنوش که معماری و مشخصاً معماری خاک حوزه علاقه‌اش بود و دوست خوب و فرهیخته دیگری به نام نادیا که اهل سفر بود و استاد پژوهش هنر هم بود و هرجا که دست می‌داد از دانشش بهره می‌بردیم. الاهه به دنبال روستایی بود که #معماری خشتی ویژه‌ای دارد اما نمی‌دانست کدام روستاست و قرار شد من که قبلاً منطقه را چند باری دیده‌بودم جستجویی کنم و مسیری بچینیم و پیدایش کنیم (و سرانجام روز آخر نه فقط آن #روستا که چند روستای خیلی جذاب دیگر را هم پیدا کردیم.) نزدیک ظهر از کرمان با ماشین الاهه راه افتادیم و ساعتی بعد اولین توقفمان را در #بم داشتیم. باغ‌شهری از نخل‌ها که بیشتر (و به حق) با #ارگ شگفت‌انگیر و وسیعش شناخته شده است. بازدید خیلی کوتاهی از #ارگ_بم داشتیم و سرانجام راهی شدیم.در جاده بین بم و #ایرانشهر (که می‌خواستیم شب آنجا بخوابیم) جایی هست به نام #بزمان با #نخل هایی زیبا و گل‌هایی خوشرنگ و مردمانی خوشدل و دو آب معدنی جالب. پیش از همه ایستادیم تا الاهه از مناره‌های بامزه #مسجد کنار جاده عکس بگیرد، بعد خانم‌ها به چشمه آب گرم عجیبی که آنجا بود رفتند تا همراه با خانم‌های محلی تنی به آب بزنند و در این فاصله من به سراغ مردی رفتم که از میان باغش علوفه جمع می‌کرد. باغش #سرسبز بود و #کُنار هم داشت و تا بچه‌ها برگردند دلی از عزا درآوردم. بچه‌ها هم می‌گفتند داخل اتاقک چشمه آب گرم غاری هست که از انتهایش آبی می‌آید و …شب را ایرانشهر ماندیم و یک محیط‌بان جوان و فوق‌العاده درباره حیات وحش بزمان برایمان گفت و رستورانی بهمان معرفی کرد که در آن اولین #غذای_بلوچی سفرمان را خوردیم. غذاهایی خوشمزه، خوشرنگ و دلچسب: کرایی، آچار و … که بیش از همه طعم #ادویه هایش زیر زبانم مانده… بیشتر بخوانید

نگاره: یکی گوشه‌ای نشسته بود و با مداد اندازه‌های #پرسپکتیو را می‌گرفت، یکی ورق به ورق سندهای روی رف‌ها را می‌خواند، و یکی هم گوش می‌کرد: به سکوتی که در اتاق‌ها و دیوارها و #بادگیر و آبگیر و نقش #خانه در آب شناور بود.خانه لاری‌ها و ساختمان #کتابخانه ملی در #یزد#کتابخانه‌گردیOne was sitting at the corner, scaling the #perspective by the pen, one was reading the documents on the shelves, and one was listening: the #silence flowed over the rooms, the walls, the #windward , the #water and the #reflection of the #house in the water.#Lariha house and the National #Library building in #Yazd#bibliotourism

نگاره: یکی گوشه‌ای نشسته بود و با مداد اندازه‌های #پرسپکتیو را می‌گرفت، یکی ورق به ورق سندهای روی رف‌ها را می‌خواند، و یکی هم گوش می‌کرد: به سکوتی که در اتاق‌ها و دیوارها و #بادگیر و آبگیر و نقش #خانه در آب شناور بود.خانه لاری‌ها و ساختمان #کتابخانه ملی در #یزد#کتابخانه‌گردیOne was sitting at the corner, scaling the #perspective by the pen, one was reading the documents on the shelves, and one was listening: the #silence flowed over the rooms, the walls, the #windward , the #water and the #reflection of the #house in the water.#Lariha house and the National #Library building in #Yazd#bibliotourism بیشتر بخوانید

نگاره: #داستانخوانی با حضور #مجتبا_شول_افشارزاده؛ داستان نویس 🗓 زمان: دوشنبه ۱۶ بهمن ساعت ۶:۳۰ الی ۸:۳۰ عصر #مجتبا_شول_افشارزاده متولد سال ۱۳۶۲ و اهل سیرجان است. داستان نویسی، فیلمنامه نویسی، روزنامه نگاری و پژوهش چهار حوزه ی مورد فعالیت اوست. کتاب "افسانه های مردم سیرجان" را به همراه همسرش #نجمه_نورمندی_پور نوشته است و تا کنون تعدادی از داستانهای کوتاهش برگزیده و یا نامزد نهایی جایزه های ادبی مختلف بوده اند. داستان «باغ‌سنگی» رتبه اول جایزه ملی داستان‌کوتاه سقلاتون را در سال ۹۵ برای مجتبا به ارمغان آورد.. این هفته داستان "اشموغ" نوشته #مجتبا_شول_افشارزاده را با صدای نویسنده می‌شنویم. #مسعود_بربر، برگزارکننده این دورهمی، روزنامه‌نگار، داستان‌نویس و مدرس داستان‌نویسی است. مکان: تقاطع خیابان کارگر و بلوار کشاورز، نبش ضلع جنوب غربی، پلاک ۳۰۸، کتاب آمه، #کافه_ایونت حداقل ۱۰ هزار تومان بابت استفاده از مکان و هزینه پذیرایی به کافه پرداخت می‌کنیم. کافه ایونت| @kafehevent

نگاره: #داستانخوانی با حضور #مجتبا_شول_افشارزاده؛ داستان نویس 🗓 زمان: دوشنبه ۱۶ بهمن ساعت ۶:۳۰ الی ۸:۳۰ عصر #مجتبا_شول_افشارزاده متولد سال ۱۳۶۲ و اهل سیرجان است. داستان نویسی، فیلمنامه نویسی، روزنامه نگاری و پژوهش چهار حوزه ی مورد فعالیت اوست. کتاب "افسانه های مردم سیرجان" را به همراه همسرش #نجمه_نورمندی_پور نوشته است و تا کنون تعدادی از داستانهای کوتاهش برگزیده و یا نامزد نهایی جایزه های ادبی مختلف بوده اند. داستان «باغ‌سنگی» رتبه اول جایزه ملی داستان‌کوتاه سقلاتون را در سال ۹۵ برای مجتبا به ارمغان آورد.. این هفته داستان "اشموغ" نوشته #مجتبا_شول_افشارزاده را با صدای نویسنده می‌شنویم. #مسعود_بربر، برگزارکننده این دورهمی، روزنامه‌نگار، داستان‌نویس و مدرس داستان‌نویسی است. مکان: تقاطع خیابان کارگر و بلوار کشاورز، نبش ضلع جنوب غربی، پلاک ۳۰۸، کتاب آمه، #کافه_ایونت حداقل ۱۰ هزار تومان بابت استفاده از مکان و هزینه پذیرایی به کافه پرداخت می‌کنیم. کافه ایونت| @kafehevent بیشتر بخوانید

نگاره: سرخوشانه‌های برفیِ تهرانخبرگزاری مهر، گروه جامعه-مسعود بُربُر: اگر هم شب را بی‌خبر از عالم و آدم به خواب خوش گذرانده باشی، صبح سکوت خیابان و نور تازه‌ای که اتاق را گرفته تا پای پنجره می‌کشاندت: آنجاست، روی لبه‌ی دیوارها کُپه شده، شاخه‌های درختان را خم کرده و حتی سیم‌های برق را انحناهای قشنگ داده است. کلاغی نشسته وسط خیابان و سرش را این سو و آن سو می‌چرخاند. دو قدم جفت‌پا می‌پرد و خیره می‌ماند به سفیدیِ نرم که همه جا را گرفته است، به برف.شال و کلاه را از دور از دست‌ترین جای خانه بیرون می‌کشی و به خیابان می‌روی. در کوچه، کارمندانِ آخرین سال‌های پیش از بازنشستگیِ بخش اداریِ شرکت‌ها هم آمده‌اند بیرون به برف‌بازی. پیرمردی، کلاه لبه‌دار به سر و چوب‌به‌دست، برف روی شاخه‌های درخت‌ها را می‌تکاند. کودکی یک عالمه گلوله برفی درست کرده و رفته کنار خیابان اصلی که برخلاف همیشه تنها گاهی از آن خودرویی می‌گذرد. کودک هیچ خودرویی را از گلوله‌های برفی بی‌نصیب نمی‌گذارد. در شیشه‌ی چشم‌های پیرزنی که کنارش ایستاده و از او مراقبت می‌کند رؤیای کرسی زغالی منعکس شده و خیال پختن آش رشته و شلغم. در پارک‌ها صدای خنده‌های جوان‌ها شفاف و روشن مثل برف توی هوا چرخ می‌خورد، و هر طرف که بخواهد سر می‌کشد. شادی ناب و نایابی در همه چشم‌ها و صداها هست. زمین دلش برای خنده‌ها تنگ شده بود.شب که برسد، جلوی گاری لبوفروشی‌ و باقالی فروشی، جمعیت زیادی ایستاده‌اند. یک پارکبان با میله رنگی نورانی ماشین‌ها را هدایت می‌کند. جمعیت گاهی بیشتر می‌شود و گاهی سرک می‌کشند. دانه‌های برف، آرام، روی موهای خیسِ مردمِ منتظر می‌نشیند. نور نئون قرمز مغازه‌ها چشمک می‌زند. درِ ماشین‌ها با صدای خفه بم و توپری بسته می‌شود و برف، آرام، روی خیابان‌ها، پارک‌ها، ماشین‌ها، مردم و درخت‌ها، می‌نشیند. فردا برف بر تن سنگ‌ها و شاخه‌ها و دیوارها ذره‌ذره آب می‌شود و زمین سبک‌تر است.فردا آسمان حتماً آبی‌تر است و تهران نفس می‌کشد.https://www.mehrnews.com/news/4212027/عکس: اصغر خمسه

نگاره: سرخوشانه‌های برفیِ تهرانخبرگزاری مهر، گروه جامعه-مسعود بُربُر: اگر هم شب را بی‌خبر از عالم و آدم به خواب خوش گذرانده باشی، صبح سکوت خیابان و نور تازه‌ای که اتاق را گرفته تا پای پنجره می‌کشاندت: آنجاست، روی لبه‌ی دیوارها کُپه شده، شاخه‌های درختان را خم کرده و حتی سیم‌های برق را انحناهای قشنگ داده است. کلاغی نشسته وسط خیابان و سرش را این سو و آن سو می‌چرخاند. دو قدم جفت‌پا می‌پرد و خیره می‌ماند به سفیدیِ نرم که همه جا را گرفته است، به برف.شال و کلاه را از دور از دست‌ترین جای خانه بیرون می‌کشی و به خیابان می‌روی. در کوچه، کارمندانِ آخرین سال‌های پیش از بازنشستگیِ بخش اداریِ شرکت‌ها هم آمده‌اند بیرون به برف‌بازی. پیرمردی، کلاه لبه‌دار به سر و چوب‌به‌دست، برف روی شاخه‌های درخت‌ها را می‌تکاند. کودکی یک عالمه گلوله برفی درست کرده و رفته کنار خیابان اصلی که برخلاف همیشه تنها گاهی از آن خودرویی می‌گذرد. کودک هیچ خودرویی را از گلوله‌های برفی بی‌نصیب نمی‌گذارد. در شیشه‌ی چشم‌های پیرزنی که کنارش ایستاده و از او مراقبت می‌کند رؤیای کرسی زغالی منعکس شده و خیال پختن آش رشته و شلغم. در پارک‌ها صدای خنده‌های جوان‌ها شفاف و روشن مثل برف توی هوا چرخ می‌خورد، و هر طرف که بخواهد سر می‌کشد. شادی ناب و نایابی در همه چشم‌ها و صداها هست. زمین دلش برای خنده‌ها تنگ شده بود.شب که برسد، جلوی گاری لبوفروشی‌ و باقالی فروشی، جمعیت زیادی ایستاده‌اند. یک پارکبان با میله رنگی نورانی ماشین‌ها را هدایت می‌کند. جمعیت گاهی بیشتر می‌شود و گاهی سرک می‌کشند. دانه‌های برف، آرام، روی موهای خیسِ مردمِ منتظر می‌نشیند. نور نئون قرمز مغازه‌ها چشمک می‌زند. درِ ماشین‌ها با صدای خفه بم و توپری بسته می‌شود و برف، آرام، روی خیابان‌ها، پارک‌ها، ماشین‌ها، مردم و درخت‌ها، می‌نشیند. فردا برف بر تن سنگ‌ها و شاخه‌ها و دیوارها ذره‌ذره آب می‌شود و زمین سبک‌تر است.فردا آسمان حتماً آبی‌تر است و تهران نفس می‌کشد.https://www.mehrnews.com/news/4212027/عکس: اصغر خمسه بیشتر بخوانید