خنکای نم

امروز امیر عطایی شرط بست که جلوی در فنی دراز بکشم. کشیدم. رفتیم مارتین و نهار داد. خیلی وقت هست که ننوشته ام. ذهن م آرام است و تنبل. آرامش خوب است. تنبلی نه اما. یک کارهایی می کنم. یک دوره ی سیاه را گذراندم اما یک شروع خوب دارم. با […] آشنا شده ام. در مجموع خوب می گذرانم. بهتر هم می شود. فواره های حوض چهار متری بالا می رود و می ریزد روی آب و نور خورشید از رو به رو می خوابد روی حلقه ی ریزش جوشان ش. حلقه ی نقره ای ، خودش را باز و بسته می کند و کش و قوس می دهد روی آب.انگار یک چیزکی بداند از عشوه گری. این جا که نشسته ام خنکای نم داری می آید. nikita را هم دیدم از Luc Besson. خوشم می آید از کارش…Leon عالی بود. یک اگزیستانسیالیست واقعی. راستی چند وقتی هست تماسی نداشته ایم. دل م خیلی تنگ شده است…

مسعود بُربُر

نویسنده، روایت‌پژوه و طراح روایت

همهٔ نوشته‌های مسعود بُربُر →

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش جفنگ استفاده می‌کند. درباره چگونگی پردازش داده‌های دیدگاه خود بیشتر بدانید.