صد روز، سیصد روز، سیصد و شست و پنج روز، هزار و سیصد و شست و دو سال صبر کردم تا آمدی. یک سال شاید ماندی و نماندی…
می دانی مدت هاست برای تو ننوشته ام. مدت هاست که نوشته هام طعم درد عاشقی نمی دهند. مدت هاست «گوربافی» ، «گوریده بافی» ، کرده ام. شوریده ام اما. شوریده بوده ام. شوریده ی یک عکس و یک صدا و صدهزار خاطره ی همیشه زنده ی زنده که بر باد رفته اند، جاودانه اند اما… کاش می شد دوباره باغچه… کاش می شد صدای پاهات… همیشه میون قابِ… کاش می شد اما… این مرام روزگاره…
مسعود بُربُر Masoud Borbor