نگاره: مرا به جنگل کوهستانی ببر، آنجا که خدایان، به آرامی، زیر شاخه‌های در هم و انبوه بازی می‌کنند. در گوشم نجوا کن، دستم را بکش و ببر پای بلوط پیر. جایی که نفسمان در نمی‌آید و کسی صدایمان را نخواهد شنید. ما بر بوی علف، ما در سایه‌‌سار زاگرس، ما با لبخند، می‌میریم. -ریجاب، سرپل‌ذهاب

مسعود بُربُر

نویسنده، روایت‌پژوه و طراح روایت

همهٔ نوشته‌های مسعود بُربُر →

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش جفنگ استفاده می‌کند. درباره چگونگی پردازش داده‌های دیدگاه خود بیشتر بدانید.