نگاره: جایی در قلب بافت تاریخی یزد، بچه‌ها مشغول بازی بودند، هواپیمای قدیمی آمد، کانکسی را در میانه میدان رها کرد و رفت. از درون کانکس جانورانی آرام بیرون می‌خزیدند، بچه‌ها به تماشا ایستاده بودند، و سایه‌هاشان در آفتاب بعد از ظهر پاییزی، بر زمین افتاده بود و نفس نفس می‌زد&#۸۲۳۰;

مسعود بُربُر

نویسنده، روایت‌پژوه و طراح روایت

همهٔ نوشته‌های مسعود بُربُر →

یک دیدگاه برای “نگاره: جایی در قلب بافت تاریخی یزد، بچه‌ها مشغول بازی بودند، هواپیمای قدیمی آمد، کانکسی را در میانه میدان رها کرد و رفت. از درون کانکس جانورانی آرام بیرون می‌خزیدند، بچه‌ها به تماشا ایستاده بودند، و سایه‌هاشان در آفتاب بعد از ظهر پاییزی، بر زمین افتاده بود و نفس نفس می‌زد&#۸۲۳۰;”

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش جفنگ استفاده می‌کند. درباره چگونگی پردازش داده‌های دیدگاه خود بیشتر بدانید.