نگاره: صدای تیغ شمشیرهاشان در دشت‌ها و تپه‌ها و کوه‌ها، طنین انداخته و بیابان و شهر و روستا زیر کوبش سم اسبانشان لرزیده بود. آمدند و کندند و سوختند و کشتند و بردند و رفتند و هزار سال سکوت و خواب و زمستان دشت را فراگرفته بود تا سرانجام یکدیگر را به خواب دیدیم، جوانه‌های ریز تازه از زیر خاک سر به بیرون کشید و دشت قدم به قدم سبز شد. ابرهای تیره آبستنِ باران بودند و روشنایی ِ باستانی در افق قوام می‌گرفت. در میانه‌ی دشت، تک درخت کهن به انتظار و تماشا نشسته بود، و خورشید، از دل زمین، برآمد. پلک‌ های ما آرام، به روشنایی ِ افق‌های دور، باز شد&#۸۲۳۰;

مسعود بُربُر

نویسنده، روایت‌پژوه و طراح روایت

همهٔ نوشته‌های مسعود بُربُر →

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش جفنگ استفاده می‌کند. درباره چگونگی پردازش داده‌های دیدگاه خود بیشتر بدانید.