نگاره: آفتاب آرام آرام می‌رفت و چشمان ما بر سبز‌ها و خاکی‌ها و غبارها و افق‌ها سرگردان می‌چرخید. دشت نفس می‌کشید، نفس ما بیرون نمی‌آمد. قطره عرقی بر ابروهایمان سنگینی می‌کرد و سینه‌مان بالا پایین می‌شد. آن‌گاه، به ناگاه، صدای کوبشی بر زمین زیر پایمان را لرزاند&#۸۲۳۰; به تمامی نگاه شدیم&#۸۲۳۰;

مسعود بُربُر

نویسنده، روایت‌پژوه و طراح روایت

همهٔ نوشته‌های مسعود بُربُر →

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش جفنگ استفاده می‌کند. درباره چگونگی پردازش داده‌های دیدگاه خود بیشتر بدانید.