دیگر آفتاب را نخواهی دید

من‌هایی بر زمین افتاده، ساختمان‌هایی فرو ریخته‌اند. دودها تمام شده‌اند، دوده‌ها آرام می‌گیرند. سنگین  و خاکستری است هوا، خیل سپاهیان، نه، اینها تازه پیش‌قراولانند، بر جنازه‌های ملاحده و بت پرستان …

دیگر آفتاب را نخواهی دید بیشتر بخوانید

در جستجوی روایت پنهان: آب و آفتاب بعد از ظهر

پانزدهم فروردین ماه ۱۳۸۹- بعدازظهر بهاری شیراز – همه خوابند بهار اگر شکوفه‌های زردآلو را درست می‌کاویدی وسطشان یک چیزی بود که خیلی هم شیرین و خوردنی بود و بعدتر …

در جستجوی روایت پنهان: آب و آفتاب بعد از ظهر بیشتر بخوانید

گامی که در سرزمین پارس پیمودیم و آمدیم

[singlepic=101,320,215,,center] * جمعه بیست و سوم بهمن ماه ۱۳۸۸ – ساعت ۹:۳۰ شب، خانه ‌ی آقای بزرگی در فیروزآباد [singlepic=95,120,180,,left]رفتیم معبد آناهیتا (در بیشاپور): آرامش بعد از ظهر در سنگ‌ …

گامی که در سرزمین پارس پیمودیم و آمدیم بیشتر بخوانید

در جستجوی روایت پنهان: از آغاز، دانه های بینایی

دانه های بینایی جای دوری می بَرَدم. زمانی که می دانم بیش از چهار سال نداشته ام. از خانه ی گوهردشتِ باباامیر/ مادر، جاجیم روی تخت خواب فلزی شان یادم …

در جستجوی روایت پنهان: از آغاز، دانه های بینایی بیشتر بخوانید