خانه > نوشتار (برگه 24)

آرشیو دسته ی : نوشتار

اشتراک در خبرنامه

گریه

گریه گریه گریه…. کاش میل دوست ت رو نخونده بودم… می مونی مگه نه؟ دوس ت دارم..

متن کامل »

خودکشی

بابا خفن…. کم اوردم… ۲۲ تا والیوم ۷ تا LSD … ترکوندی که… می خوامت… کلی!

متن کامل »

حرف آجرها

امروز صبح از هر روز زودتر آمدم بیرون. حدوداً ۵:۳۰. خب من به ساین ها اعتقاد دارم. اول صبحی گناه بزرگی کرده بودم… بیرون که آمدم هوا تاریک بود. یک جور تاریکی ی آبی ی قشنگ که آدم را صاف می برد قبل از آفرینش. یک جور حس باستانی از آنهایی که در تخت جمشید به آدم دست می دهد. ...

متن کامل »

گوشت قرمز زیر پوست سفید

خوبی ی صبح های زود این است که تکراری نمی شود. هر روز یک مکاشفه ای دارد. حالا منفی یا مثبت. lol امروز یک دختر خیلی سفید دیدم. نمی دانم چرا هر کار کردم نتوانستم تصور کنم زیر این پوست سفید گوشت قرمز ( از آنهایی که می خوریم مثلاً گوشت گاو ) باشد با آن رنگ جگری ی کبود ...

متن کامل »

خنکای نم

امروز امیر عطایی شرط بست که جلوی در فنی دراز بکشم. کشیدم. رفتیم مارتین و نهار داد. خیلی وقت هست که ننوشته ام. ذهن م آرام است و تنبل. آرامش خوب است. تنبلی نه اما. یک کارهایی می کنم. یک دوره ی سیاه را گذراندم اما یک شروع خوب دارم. با […] آشنا شده ام. در مجموع خوب می گذرانم. ...

متن کامل »

دلم برای همه

یک جور خلأ . توی دل م یک فضای بزرگ خالی شده. دل م برای همه ی آدم هایی که دوست شان داشته ام تنگ شده است. هیچ کدام شان را ندارم. یک جور تنهایی ی بزرگ که زندگی ی آدم را خالی می کند. تمام مدت دروغ می گفتم. تمام مدت دلتنگی هام را به پوچی ی فلسفی ارجاع ...

متن کامل »

خمیر وجود

امروز صبح که بعد عمری زود بیدار شدم تازه فهمیدم ملت چرا با کله ی سحر حال می کنند. وسط درختا بود. یه جور تازگی عجیب که همه چیزو خیلی عشوه گرانه می ریخت تو چشم آدم. انگار همه چیز تو ذوق بزند. یا اصلاً همه چیز زیادی وجود داشته باشد. یک جوری انگار همه چیز از یک جنس باشد. ...

متن کامل »

آغاز

سلام امروز خیلی خسته ام. بابت علافی ست. اینجور مواقع جز نوشتن کاری ندارم حتا اگر همین لحظه کنکور داشته باشم. تازگی ها زیاد تصمیم می گیرم کمتر دعوتم می کنند قبلاً برعکس بود…چون امروز اولین بار است از weblog استفاده می کنم و می خواهم امتحانش کنم فعلاً بیشتر نمی نویسم شب بخیر 😉

متن کامل »

آنیما

– جلزّ و ولزّ می کرد درخت لیمو که همیشه بوی شهرمان را می داد و اینجا یک عمر کنار دریا نشسته بود. شیره های لزج سیاه از زیر پوست ها بیرون می زد و سُر می خورد وقتی کرم ها خانه های خراب شده شان را می گذاشتند و به برگ های جمع شونده و گنجشک های شکم سوخته ...

متن کامل »

دسته‌بندی

خبرخوان

بایگانی شمسی

کتابخانه

برنامه کاری

برای دیدن جزییات هر برنامه روی عنوان آن در تقویم کلیک کنید

رفتن به بالا