جنگل نفس می‌کشید

جنگل نفس می‌کشید و زمین می‌درخشید. رنگ‌ها در هم لیز می‌خورد و جهان بوی کاه خیس خورده می‌داد. کلاغی سرش را به دو طرف می‌چرخاند تا پرهایش خیس شود اما دوباره خیس می‌شد و دوباره سرش را محکم‌تر می‌چرخاند بلکه این بار باران تمام شود، اما تمام نمی‌شد باران هزار صدا داشت: روی چوب و آهن سرانگشت ضرب گرفته بود، انبوه برگ‌ها صداهای حجیم زیرین را می‌نواخت و از سر شاخه‌ها تارِ عمود آب به زمین وصل شده بود و در باد نت‌های رنگارنگ می‌زد. باران می‌آمد و تازگی و رنگ در تن جنگل کش و قوس می‌آمد…

مسعود بُربُر

نویسنده، روایت‌پژوه و طراح روایت

همهٔ نوشته‌های مسعود بُربُر →

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش جفنگ استفاده می‌کند. درباره چگونگی پردازش داده‌های دیدگاه خود بیشتر بدانید.