ببین

« ببین. لای چشم هات بعضی وقت ها یک رودخانه سنگدلی انگار جاری می شود از این کنارها که نگاه م می کنی، دیده ای؟ نگویی دیوانه شده ام؟ اما وقتی یکی از ما دو تا مُرد من چشم هات را نمی گذارم دفن کنند. آن قدر نگه شان می دارم تا بتواند هدایت که نقاشی شان کند. بیچاره در حسرت شان ماند و نماند…» و قهقاه زننده ی خنده ی سرد آزار دهنده ات را سر می دهی و من …

مسعود بُربُر

نویسنده، روایت‌پژوه و طراح روایت

همهٔ نوشته‌های مسعود بُربُر →

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش جفنگ استفاده می‌کند. درباره چگونگی پردازش داده‌های دیدگاه خود بیشتر بدانید.