نگاره: تیر خلاص به یوز در خشاب دولت محیط زیست/ابتکار بر سر آزمون صداقت استخبرگزاری مهر، گروه جامعه- مسعود بُربُر: دشتی فراخ، خشک و آفتاب‌زده، که تا دوردست‌ها در آن نه قطره آبی دیده می‌شود و نه طعمه‌ای اما شاید آخرین پناهگاه دست نخورده‌ی زیبای دونده‌ی ایرانی باشد. کارشناسانی که وجب به وجب زیستگاه‌های یوز در مرکز ایران را برای یافتن یک یوزپلنگ ماده دوربین گذاری کرده‌اند دست خالی بازگشته‌اند و حالا تنها امیدشان به گذرگاه‌های میان مناطق اصلی است. جایی که قدم به قدمش را در هرم آفتاب و سوز سرما زیر پا می‌گذارند تا شاید نشانی از آخرین یوزپلنگ مادر ایرانی بیابند. اما حالا دولتی که دست کم بخشی از آراء خود در انتخابات ریاست جمهوری را مدیون عنوان خودخوانده «دولت محیط زیست» بوده، درست در یکی از حیاتی‌ترین این گذرگاه‌ها، جایی میان پناهگاه حیات وحش دره‌انجیر و منطقه شکارممنوع آریز، عزمش را برای معدن‌کاری و استخراج سنگ آهن جزم کرده است.گزارش امروزم را در مهر بخوانید:http://www.mehrnews.com/news/۳۸۶۱۹۴۵/http://telegram.me/masoudborbor

نگاره: تیر خلاص به یوز در خشاب دولت محیط زیست/ابتکار بر سر آزمون صداقت استخبرگزاری مهر، گروه جامعه- مسعود بُربُر: دشتی فراخ، خشک و آفتاب‌زده، که تا دوردست‌ها در آن نه قطره آبی دیده می‌شود و نه طعمه‌ای اما شاید آخرین پناهگاه دست نخورده‌ی زیبای دونده‌ی ایرانی باشد. کارشناسانی که وجب به وجب زیستگاه‌های یوز در مرکز ایران را برای یافتن یک یوزپلنگ ماده دوربین گذاری کرده‌اند دست خالی بازگشته‌اند و حالا تنها امیدشان به گذرگاه‌های میان مناطق اصلی است. جایی که قدم به قدمش را در هرم آفتاب و سوز سرما زیر پا می‌گذارند تا شاید نشانی از آخرین یوزپلنگ مادر ایرانی بیابند. اما حالا دولتی که دست کم بخشی از آراء خود در انتخابات ریاست جمهوری را مدیون عنوان خودخوانده «دولت محیط زیست» بوده، درست در یکی از حیاتی‌ترین این گذرگاه‌ها، جایی میان پناهگاه حیات وحش دره‌انجیر و منطقه شکارممنوع آریز، عزمش را برای معدن‌کاری و استخراج سنگ آهن جزم کرده است.گزارش امروزم را در مهر بخوانید:http://www.mehrnews.com/news/۳۸۶۱۹۴۵/http://telegram.me/masoudborbor بیشتر بخوانید

نگاره: چند سطر از داستان «سواران امیدوار ابرها»، از کتاب «اینجا خانه‌ی من است»، که حالا برای دریافت آخرین نسخه‌های باقی مانده آن کافی است به کتاب آمه زنگ بزنید تا بدون هزینه پست برایتان به هر جای ایران که بخواهید بفرستند.۰۲۱۶۶۹۳۹۲۴۵ &#۸۲۳۰; شکل‌هایی که از کوه می‌آمدند حالا متنوع‌تر بودند: دو لنگه‌ی دری که کنار هم باز و بسته می‌شدند. پنکه‌ای که می‌چرخید. دوچرخه‌ای که بی‌سوار رکاب می‌خورد و می‌رفت. گاری مسقفی که بی‌اسب می‌رفت و حالا شکل‌ها ماناتر هم بودند. محو نمی‌شدند. از شمال می‌آمدند و آن‌قدر به سمت جنوب می‌رفتند تا محو شوند. انگار حالا سازندگان به این توانایی رسیده‌ بودند که هر شیئی را که خیال می‌کردند طراحی کنند و از آن یک نسخه‌ی ابری بسازند. نه از صدای تِرتِر هواپیما که از صدای افتادن آن وزن آهنی سرم را بلند کردم. توی میدانگاه غلغله بود. هواپیماهایی ابری، با دو جفت بال روی هم، ملخ‌دار اما بزرگ، آمده بودند. زیرشان با طناب و قلاب کانتینرها و کانکس‌هایی را نگه داشته بودند و وقتی روی میدانگاه ‌رسیدند و به‌قدر کافی پایین آمدند، کانکس‌ها و کانتینرها را رها ‌کردند. بچه‌ها، دختر و پسر، دور میدان به تماشا جمع شده بودند&#۸۲۳۰; &#۸۲۳۰; جوان موتورسواری که کنار میدان ایستاده بود راه افتاد به سمت کانکس. درش را که باز کرد بچه‌ها به‌سوی کانکس دویدند. جوان با دقت جلوی دخترها را می‌گرفت و پسرها را با دعوت و تشویق داخل می‌فرستاد&#۸۲۳۰;. آخرین در که بسته شد دیگر پسری در میدان نبود.http://telegram.me/masoudborbor

نگاره: چند سطر از داستان «سواران امیدوار ابرها»، از کتاب «اینجا خانه‌ی من است»، که حالا برای دریافت آخرین نسخه‌های باقی مانده آن کافی است به کتاب آمه زنگ بزنید تا بدون هزینه پست برایتان به هر جای ایران که بخواهید بفرستند.۰۲۱۶۶۹۳۹۲۴۵ &#۸۲۳۰; شکل‌هایی که از کوه می‌آمدند حالا متنوع‌تر بودند: دو لنگه‌ی دری که کنار هم باز و بسته می‌شدند. پنکه‌ای که می‌چرخید. دوچرخه‌ای که بی‌سوار رکاب می‌خورد و می‌رفت. گاری مسقفی که بی‌اسب می‌رفت و حالا شکل‌ها ماناتر هم بودند. محو نمی‌شدند. از شمال می‌آمدند و آن‌قدر به سمت جنوب می‌رفتند تا محو شوند. انگار حالا سازندگان به این توانایی رسیده‌ بودند که هر شیئی را که خیال می‌کردند طراحی کنند و از آن یک نسخه‌ی ابری بسازند. نه از صدای تِرتِر هواپیما که از صدای افتادن آن وزن آهنی سرم را بلند کردم. توی میدانگاه غلغله بود. هواپیماهایی ابری، با دو جفت بال روی هم، ملخ‌دار اما بزرگ، آمده بودند. زیرشان با طناب و قلاب کانتینرها و کانکس‌هایی را نگه داشته بودند و وقتی روی میدانگاه ‌رسیدند و به‌قدر کافی پایین آمدند، کانکس‌ها و کانتینرها را رها ‌کردند. بچه‌ها، دختر و پسر، دور میدان به تماشا جمع شده بودند&#۸۲۳۰; &#۸۲۳۰; جوان موتورسواری که کنار میدان ایستاده بود راه افتاد به سمت کانکس. درش را که باز کرد بچه‌ها به‌سوی کانکس دویدند. جوان با دقت جلوی دخترها را می‌گرفت و پسرها را با دعوت و تشویق داخل می‌فرستاد&#۸۲۳۰;. آخرین در که بسته شد دیگر پسری در میدان نبود.http://telegram.me/masoudborbor بیشتر بخوانید

نگاره: رفته بودیم طبس. روی نقشه یک اسم نظرم را جلب کرده بود انتهای یک جاده فرعی یکصد و پنج کیلومتری بن‌بست!پرس و جو کردیم و گفتند یک بقعه دارد. سرانجام توافق کردیم و راه افتادیم و رفتیم و به بقعه‌ای رسیدیم با معماری و قدمت نه چندان ویژه. تمام مسیر را برای همین آمده بودیم؟ دمِ برگشتن، از پنجره بقعه بیرون را نگاه کردیم و گفتیم: اُه آن دیگر چیست؟! قلعه‌ای شگفت، رازآمیز و تودرتو پیش چشمانمان نشسته بود و هیچ کس از آن برایمان چیزی نگفته بود. دوازده سال پیش، قلعه‌ای در قلب روستای «پیر حاجات»&#۸۲۳۰;http://telegram.me/masoudborbor

نگاره: رفته بودیم طبس. روی نقشه یک اسم نظرم را جلب کرده بود انتهای یک جاده فرعی یکصد و پنج کیلومتری بن‌بست!پرس و جو کردیم و گفتند یک بقعه دارد. سرانجام توافق کردیم و راه افتادیم و رفتیم و به بقعه‌ای رسیدیم با معماری و قدمت نه چندان ویژه. تمام مسیر را برای همین آمده بودیم؟ دمِ برگشتن، از پنجره بقعه بیرون را نگاه کردیم و گفتیم: اُه آن دیگر چیست؟! قلعه‌ای شگفت، رازآمیز و تودرتو پیش چشمانمان نشسته بود و هیچ کس از آن برایمان چیزی نگفته بود. دوازده سال پیش، قلعه‌ای در قلب روستای «پیر حاجات»&#۸۲۳۰;http://telegram.me/masoudborbor بیشتر بخوانید