خمیر وجود

امروز صبح که بعد عمری زود بیدار شدم تازه فهمیدم ملت چرا با کله ی سحر حال می کنند. وسط درختا بود. یه جور تازگی عجیب که همه چیزو خیلی عشوه گرانه می ریخت تو چشم آدم. انگار همه چیز تو ذوق بزند. یا اصلاً همه چیز زیادی وجود داشته باشد. یک جوری انگار همه چیز از یک جنس باشد. یک خمیر که مثلاً یک بچه ی احمق لای دست هاش فشار داده باشد و این شکلی ش کرده باشد. مثل مدفوع..تا اینجاش بد نبود. یه جور تنوع. کلاس هم داشت! ولی خب آدمها کمرنگ شده بوده بودند. دم فنی یکی را که داشت با هیجان خالی می بست و دست هاش را در هوا تکان می داد مثل کرمی دیدم که سرش را از آورده بیرون و وول می زند. آدم. لای آن همه وجود. کرمی که از مدفوع تغذیه می کند

شب بخیر

مسعود بُربُر

نویسنده، روایت‌پژوه و طراح روایت

همهٔ نوشته‌های مسعود بُربُر →

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش جفنگ استفاده می‌کند. درباره چگونگی پردازش داده‌های دیدگاه خود بیشتر بدانید.