نگاره »

نگاره:  🌒 خط عذار یار که بگرفت ماه از اوخوش حلقه‌ایست لیک به در نیست راه از او… حاصل #ماه‌بازی یک ساعته امشبمان #eclipse #Iran #Tehran #moon

نگاره: 🌒 خط عذار یار که بگرفت ماه از اوخوش حلقه‌ایست لیک به در نیست راه از او… حاصل #ماه‌بازی یک ساعته امشبمان #eclipse #Iran #Tehran #moon

مسعود بُربُر مرداد ۵, ۱۳۹۷ ۰

بیشتر بخوانید »
نگاره:  .بعد از توهم جهان هست، هم زندگی، هم منبی‌معنا، بیهوده، تنها

نگاره: .بعد از توهم جهان هست، هم زندگی، هم منبی‌معنا، بیهوده، تنها

مسعود بُربُر خرداد ۲۲, ۱۳۹۷ ۰

بیشتر بخوانید »
نگاره:  این همسایگانِ دوست‌داشتنیِ سر‌به‌تو#natrix #snake #calm #reptile #wildlife #مار #iran #nature

نگاره: این همسایگانِ دوست‌داشتنیِ سر‌به‌تو#natrix #snake #calm #reptile #wildlife #مار #iran #nature

مسعود بُربُر خرداد ۲۱, ۱۳۹۷ ۰

بیشتر بخوانید »
جنگل نفس می‌کشید

جنگل نفس می‌کشید

مسعود بُربُر خرداد ۱۲, ۱۳۹۷ ۰

جنگل نفس می‌کشید و زمین می‌درخشید. رنگ‌ها در هم لیز می‌خورد و جهان بوی کاه خیس خورده می‌داد. کلاغی سرش را به دو طرف می‌چرخاند تا پرهایش خیس شود اما دوباره خیس می‌شد و

بیشتر بخوانید »
درباره «هرس» نوشته‌ی نسیم مرعشی

درباره «هرس» نوشته‌ی نسیم مرعشی

مسعود بُربُر خرداد ۱۲, ۱۳۹۷ ۰

در داستان‌های نسیم مرعشی مکان و سرگذشت و سرنوشتش در استخوان‌بندی داستان جای دارد. نقش تهران در «پاییز فصل آخر سال است» و داستان کوتاه «رود»، نقش استانبول در داستان «حکایت مردی با دو

بیشتر بخوانید »
نسیم مرعشی: من هنوز یک نویسنده تازه‌کارم

نسیم مرعشی: من هنوز یک نویسنده تازه‌کارم

مسعود بُربُر خرداد ۸, ۱۳۹۷ ۰

نسیم مرعشی در نشست دوشنبه‌های داستان‌خوانی کتاب آمه در کافه ایونت گفت: من هنوز یک نویسنده تازه‌کارم و یکی از نگرانی‌هایم هم این است که هنوز عادت‌هایم برای نوشتن مشخص نشده است. برنده جایزه

بیشتر بخوانید »
نگاره:

نگاره:

مسعود بُربُر خرداد ۴, ۱۳۹۷ ۰

بیشتر بخوانید »
نگاره:  دوره‌ی جدید کارگاه داستا‌ن‌نویسی مسعود بُربُر برگزار می‌شود.گام نخست: از تخیل تا صفحه کلیدآغاز دوره: سه‌شنبه هجدهم اردیبهشت‌ماههماهنگی و نام‌نویسی: ۰۹۳۷۲۳۲۰۷۶۵@khorshidraga

نگاره: دوره‌ی جدید کارگاه داستا‌ن‌نویسی مسعود بُربُر برگزار می‌شود.گام نخست: از تخیل تا صفحه کلیدآغاز دوره: سه‌شنبه هجدهم اردیبهشت‌ماههماهنگی و نام‌نویسی: ۰۹۳۷۲۳۲۰۷۶۵@khorshidraga

مسعود بُربُر اردیبهشت ۱۳, ۱۳۹۷ ۰

بیشتر بخوانید »
نگاره:  ادامه از پست قبل:روز دوم #سفر #بلوچستانتا عصر در کوه‌میتگ بودیم و بعد راهی #چابهار شدیم. شب شده بود که به جابر برم #محیط‌بان گاندوها رسیدیم و ما را به تماشای #گاندو تمساح‌های پوزه کوتاه ایرانی مهمان کرد. اسم یکی‌شان را که دو متر و شصت سانت قدش بود رستم گذاشته بودند. وقتی از درون برکه و نیزار نزدیک ما می‌شد صدای خش خش نی‌ها که زیر پای رستم می‌رفتند در دل تاریکی شب به راستی دوست‌داشتنی بود. یک بچه گاندو هم دیدیم که متولد ۱۳۹۱ بود و حدود یک متر و نیم طول داشت. محلی‌ها گاندوها را دوست دارند و آن‌ها را برکت آب‌ها می‌دانند. محیط‌بانان که دو سال است همان حقوق بسیار پایین خودشان را هم نگرفته‌اند از روی علاقه نگهبان هر روزه گاندوها هستند. بر اساس آخرین سرشماری تعداد گاندوهای کشور کمتر از ۵۰۰ تمساح است و علیرغم برنامه‌های حفاظتی در بیست سال گذشته به دلیل کم‌آبی و محدود شدن زیستگاه‌ها تعدادشان افزایش نداشته است.شب به چابهار رفتیم و دنبال جا گشتیم. #تعطیلات #نوروز بود و قیمت‌ها برای یک #اقامت خیلی معمولی به شبی ۵۰۰ هزار تومان می‌رسید. تا به رستوران #بلوچ برویم و با غذاهای بلوچی خوشمزه #شکم‌گردی مان را تکمیل کنیم، نادیا با پیگیری‌های مدام توانست جایی فراهم کند و شب‌های چابهارمانی‌مان را مهمان یکی از دوستان نادیا شدیم در #تیس از تیس بعدتر و در روزهای آینده خواهم نوشت.

نگاره: ادامه از پست قبل:روز دوم #سفر #بلوچستانتا عصر در کوه‌میتگ بودیم و بعد راهی #چابهار شدیم. شب شده بود که به جابر برم #محیط‌بان گاندوها رسیدیم و ما را به تماشای #گاندو تمساح‌های پوزه کوتاه ایرانی مهمان کرد. اسم یکی‌شان را که دو متر و شصت سانت قدش بود رستم گذاشته بودند. وقتی از درون برکه و نیزار نزدیک ما می‌شد صدای خش خش نی‌ها که زیر پای رستم می‌رفتند در دل تاریکی شب به راستی دوست‌داشتنی بود. یک بچه گاندو هم دیدیم که متولد ۱۳۹۱ بود و حدود یک متر و نیم طول داشت. محلی‌ها گاندوها را دوست دارند و آن‌ها را برکت آب‌ها می‌دانند. محیط‌بانان که دو سال است همان حقوق بسیار پایین خودشان را هم نگرفته‌اند از روی علاقه نگهبان هر روزه گاندوها هستند. بر اساس آخرین سرشماری تعداد گاندوهای کشور کمتر از ۵۰۰ تمساح است و علیرغم برنامه‌های حفاظتی در بیست سال گذشته به دلیل کم‌آبی و محدود شدن زیستگاه‌ها تعدادشان افزایش نداشته است.شب به چابهار رفتیم و دنبال جا گشتیم. #تعطیلات #نوروز بود و قیمت‌ها برای یک #اقامت خیلی معمولی به شبی ۵۰۰ هزار تومان می‌رسید. تا به رستوران #بلوچ برویم و با غذاهای بلوچی خوشمزه #شکم‌گردی مان را تکمیل کنیم، نادیا با پیگیری‌های مدام توانست جایی فراهم کند و شب‌های چابهارمانی‌مان را مهمان یکی از دوستان نادیا شدیم در #تیس از تیس بعدتر و در روزهای آینده خواهم نوشت.

مسعود بُربُر فروردین ۲۲, ۱۳۹۷ ۰

بیشتر بخوانید »
نگاره:  روز دوم #سفر به #بلوچستان صبح به #بازار #ایرانشهر رفتیم. بازاری که سراسر #رنگ بود و پارچه‌های زیبای سوزن‌دوزی شده و لباس‌های فوق‌العاده زیبا و البته راحت. چرخی در میان رنگ‌ها غوطه خوردیم و نفری یک دست هم لباس #بلوچی خریدیم که من از همان روز تنم کردم و بیشتر روزهای باقی سفر را با همین لباس گذراندم که با استقبال مردم محلی هم رو به رو شد.راهی #سرباز شدیم و می‌خواستیم یکی از روستاها را ببینیم. جایی در میانه راه ایستاده بودیم به پرس و جو و دفترها و نوشت‌افزاری که برای بچه‌های محلی برده بودیم همان جا بین‌شان تقسیم کردیم و گوشی من زنگ خورد. آقایی بود به نام عدنان حسینی اهل منطقه که مرا می‌شناخت و من نمی‌شناختم. گفت کجا می‌خواهید بروید نام روستایی را گفتم و گفت نمی‌خواهد بروید آنجا بیایید روستای ما، #کوه_میتگدر راه روستا که یکی از جاده‌های فرعی اطراف سرباز بود ماشین درست کنار یک روستای کپرنشین در چاله‌ای افتاد و پنچر شد، خواستیم زاپاس را بیاندازیم اما آچار چرخمان شکست و خلاصه ما ماندیم و جاده‌ای فرعی و ماشینی خراب. سیلی از کودکان با کیسه‌هایی پر شده از #کُنار به سراغمان آمدند و یکی دو بسته کنار خریدیم و از بچه‌های خوش‌لباس و خوشگل #بلوچ و ژست‌های قشنگشان عکس گرفتیم و سرانجام ماشینی محلی که رد می‌شد نگه داشت و آچار چرخش را به ما قرض داد و راه افتادیم. برای ورود به روستای کوه میتگ باید از میان #رودخانه سرباز که حالا خشک شده بود و کف آن را شن‌های سفید پوشانده بود می‌گذشتیم. آقای حسینی نشانی خانه را که می‌داد گفت بیایید جلوی کتابخانه! شگفت‌زده بودم از اینکه روستایی دوردست در یکی از محروم‌ترین نقاط کشور #کتابخانه هم دارد. روستا در میان نخل‌ها بود با کوچه های پیچاپیچ زیبا. ناهار را میهمان آقای حسینی شدیم که ۱۲۰ نفر میهمان نوروزی داشت و به همه کباب داد و خوراک‌های محلی خوشمزه و سفره‌ای رنگین با ترشی انبه و ترشی لیمو و …. مخصوصاً برای من فلفل‌های تند کنار غذا که اغلب کسی سراغشان نمی‌رفت جذاب بود و خلاصه دلی از عزا درآوردم! روستاییان درخت‌های موز و انبه و پاپایا داشتند اما از بی‌آبی می‌نالیدند که به جایی رسیده بود که دیگر محصولات نخل‌ها را هم برداشت نمی‌کردند.(ادامه در پست بعد)

نگاره: روز دوم #سفر به #بلوچستان صبح به #بازار #ایرانشهر رفتیم. بازاری که سراسر #رنگ بود و پارچه‌های زیبای سوزن‌دوزی شده و لباس‌های فوق‌العاده زیبا و البته راحت. چرخی در میان رنگ‌ها غوطه خوردیم و نفری یک دست هم لباس #بلوچی خریدیم که من از همان روز تنم کردم و بیشتر روزهای باقی سفر را با همین لباس گذراندم که با استقبال مردم محلی هم رو به رو شد.راهی #سرباز شدیم و می‌خواستیم یکی از روستاها را ببینیم. جایی در میانه راه ایستاده بودیم به پرس و جو و دفترها و نوشت‌افزاری که برای بچه‌های محلی برده بودیم همان جا بین‌شان تقسیم کردیم و گوشی من زنگ خورد. آقایی بود به نام عدنان حسینی اهل منطقه که مرا می‌شناخت و من نمی‌شناختم. گفت کجا می‌خواهید بروید نام روستایی را گفتم و گفت نمی‌خواهد بروید آنجا بیایید روستای ما، #کوه_میتگدر راه روستا که یکی از جاده‌های فرعی اطراف سرباز بود ماشین درست کنار یک روستای کپرنشین در چاله‌ای افتاد و پنچر شد، خواستیم زاپاس را بیاندازیم اما آچار چرخمان شکست و خلاصه ما ماندیم و جاده‌ای فرعی و ماشینی خراب. سیلی از کودکان با کیسه‌هایی پر شده از #کُنار به سراغمان آمدند و یکی دو بسته کنار خریدیم و از بچه‌های خوش‌لباس و خوشگل #بلوچ و ژست‌های قشنگشان عکس گرفتیم و سرانجام ماشینی محلی که رد می‌شد نگه داشت و آچار چرخش را به ما قرض داد و راه افتادیم. برای ورود به روستای کوه میتگ باید از میان #رودخانه سرباز که حالا خشک شده بود و کف آن را شن‌های سفید پوشانده بود می‌گذشتیم. آقای حسینی نشانی خانه را که می‌داد گفت بیایید جلوی کتابخانه! شگفت‌زده بودم از اینکه روستایی دوردست در یکی از محروم‌ترین نقاط کشور #کتابخانه هم دارد. روستا در میان نخل‌ها بود با کوچه های پیچاپیچ زیبا. ناهار را میهمان آقای حسینی شدیم که ۱۲۰ نفر میهمان نوروزی داشت و به همه کباب داد و خوراک‌های محلی خوشمزه و سفره‌ای رنگین با ترشی انبه و ترشی لیمو و …. مخصوصاً برای من فلفل‌های تند کنار غذا که اغلب کسی سراغشان نمی‌رفت جذاب بود و خلاصه دلی از عزا درآوردم! روستاییان درخت‌های موز و انبه و پاپایا داشتند اما از بی‌آبی می‌نالیدند که به جایی رسیده بود که دیگر محصولات نخل‌ها را هم برداشت نمی‌کردند.(ادامه در پست بعد)

مسعود بُربُر فروردین ۲۲, ۱۳۹۷ ۰

بیشتر بخوانید »