آرشیو ماهانه: مهر ۱۳۹۵ »

نگاره:  کسی از میان سایه سرک نمی‌کشید. نگاهی کنجکاو ِ عبور رهگذری نبود. آفتاب مرده‌ی پاییزی سوار باد شده و رفته بود. هوا نم نمک جان می‌باخت و رخت‌ ها از تک و تا افتاده بودند.سکون به هزار سخن در زبان بود

نگاره: کسی از میان سایه سرک نمی‌کشید. نگاهی کنجکاو ِ عبور رهگذری نبود. آفتاب مرده‌ی پاییزی سوار باد شده و رفته بود. هوا نم نمک جان می‌باخت و رخت‌ ها از تک و تا افتاده بودند.سکون به هزار سخن در زبان بود

مسعود بُربُر مهر ۹, ۱۳۹۵ ۰

بیشتر بخوانید »
نگاره:  تالاب کانی برازان در مهاباد اینجا یک ماه دیگر میزبان انواع پرندگان مهاجر است

نگاره: تالاب کانی برازان در مهاباد اینجا یک ماه دیگر میزبان انواع پرندگان مهاجر است

مسعود بُربُر مهر ۶, ۱۳۹۵ ۰

بیشتر بخوانید »
نگاره:  صدای مرا از لب دریاچه ارومیه می‌شنویداما داستان‌خوانی فردا سر جای خود خواهد بود!

نگاره: صدای مرا از لب دریاچه ارومیه می‌شنویداما داستان‌خوانی فردا سر جای خود خواهد بود!

مسعود بُربُر مهر ۴, ۱۳۹۵ ۰

بیشتر بخوانید »
نگاره:  خدا نصیب نکنه البته: ناهار در بستر بیماری

نگاره: خدا نصیب نکنه البته: ناهار در بستر بیماری

مسعود بُربُر مهر ۳, ۱۳۹۵ ۰

بیشتر بخوانید »
نگاره:  آفتاب آرام آرام می‌رفت و چشمان ما بر سبز‌ها و خاکی‌ها و غبارها و افق‌ها سرگردان می‌چرخید. دشت نفس می‌کشید، نفس ما بیرون نمی‌آمد. قطره عرقی بر ابروهایمان سنگینی می‌کرد و سینه‌مان بالا پایین می‌شد. آن‌گاه، به ناگاه، صدای کوبشی بر زمین زیر پایمان را لرزاند… به تمامی نگاه شدیم…

نگاره: آفتاب آرام آرام می‌رفت و چشمان ما بر سبز‌ها و خاکی‌ها و غبارها و افق‌ها سرگردان می‌چرخید. دشت نفس می‌کشید، نفس ما بیرون نمی‌آمد. قطره عرقی بر ابروهایمان سنگینی می‌کرد و سینه‌مان بالا پایین می‌شد. آن‌گاه، به ناگاه، صدای کوبشی بر زمین زیر پایمان را لرزاند… به تمامی نگاه شدیم…

مسعود بُربُر شهریور ۳۰, ۱۳۹۵ ۰

بیشتر بخوانید »
نگاره:  در بالا زمین بود، تمیز، نرم، در آغوش گیرنده و ریز ریز؛ در پایین آسمان بود، آن آبیِ بزرگ، گسترده و وهم‌انگیز. من در این میانه جایی بودم، رها: دستانم در آغوشِ زمین، جوینده و سرگردان؛ پاهایم، بازیگوش و ولنگار، نه بندیِ گرانش و نه روانه به سویی. زمان، متوقف شده بود و من، به تمامی «اکنون» بودم. اکنونِ بی‌کرانه و فراخناک، میانِ همه چیز و هیچ چیز…

نگاره: در بالا زمین بود، تمیز، نرم، در آغوش گیرنده و ریز ریز؛ در پایین آسمان بود، آن آبیِ بزرگ، گسترده و وهم‌انگیز. من در این میانه جایی بودم، رها: دستانم در آغوشِ زمین، جوینده و سرگردان؛ پاهایم، بازیگوش و ولنگار، نه بندیِ گرانش و نه روانه به سویی. زمان، متوقف شده بود و من، به تمامی «اکنون» بودم. اکنونِ بی‌کرانه و فراخناک، میانِ همه چیز و هیچ چیز…

مسعود بُربُر شهریور ۲۹, ۱۳۹۵ ۰

بیشتر بخوانید »
نگاره:  بازی نور لای شاخه‌برگ‌های باغ‌های برزُک

نگاره: بازی نور لای شاخه‌برگ‌های باغ‌های برزُک

مسعود بُربُر شهریور ۲۰, ۱۳۹۵ ۰

بیشتر بخوانید »
نگاره:  روزها نورانی‌تر بود، بوها حاضرتر، سایه‌ها رازآمیزتر، زمان کندتر، و ما در قلب زمان بی‌کرانه، روز می‌سوزانیدیم…

نگاره: روزها نورانی‌تر بود، بوها حاضرتر، سایه‌ها رازآمیزتر، زمان کندتر، و ما در قلب زمان بی‌کرانه، روز می‌سوزانیدیم…

مسعود بُربُر شهریور ۱۸, ۱۳۹۵ ۰

بیشتر بخوانید »
نگاره:  ماکارونیِ بعدِ ورزش به چه مانَد؟به جوی شیر و عسل!

نگاره: ماکارونیِ بعدِ ورزش به چه مانَد؟به جوی شیر و عسل!

مسعود بُربُر شهریور ۱۵, ۱۳۹۵ ۰

بیشتر بخوانید »
نگاره:  گاهی از این سوی پنجره نگاه کن

نگاره: گاهی از این سوی پنجره نگاه کن

مسعود بُربُر شهریور ۱۳, ۱۳۹۵ ۰

بیشتر بخوانید »