آرشیو ماهانه: آبان ۱۳۸۱ »

حرف آجرها

مسعود بُربُر آبان ۶, ۱۳۸۱ ۰

امروز صبح از هر روز زودتر آمدم بیرون. حدوداً ۵:۳۰. خب من به ساین ها اعتقاد دارم. اول صبحی گناه بزرگی کرده بودم… بیرون که آمدم هوا تاریک بود. یک جور تاریکی ی آبی

بیشتر بخوانید »

گوشت قرمز زیر پوست سفید

مسعود بُربُر آبان ۵, ۱۳۸۱ ۰

خوبی ی صبح های زود این است که تکراری نمی شود. هر روز یک مکاشفه ای دارد. حالا منفی یا مثبت. lol امروز یک دختر خیلی سفید دیدم. نمی دانم چرا هر کار کردم

بیشتر بخوانید »

خنکای نم

مسعود بُربُر مهر ۲۹, ۱۳۸۱ ۰

امروز امیر عطایی شرط بست که جلوی در فنی دراز بکشم. کشیدم. رفتیم مارتین و نهار داد. خیلی وقت هست که ننوشته ام. ذهن م آرام است و تنبل. آرامش خوب است. تنبلی نه

بیشتر بخوانید »

دلم برای همه

مسعود بُربُر مهر ۲۰, ۱۳۸۱ ۰

یک جور خلأ . توی دل م یک فضای بزرگ خالی شده. دل م برای همه ی آدم هایی که دوست شان داشته ام تنگ شده است. هیچ کدام شان را ندارم. یک جور

بیشتر بخوانید »

خمیر وجود

مسعود بُربُر مهر ۱۴, ۱۳۸۱ ۰

امروز صبح که بعد عمری زود بیدار شدم تازه فهمیدم ملت چرا با کله ی سحر حال می کنند. وسط درختا بود. یه جور تازگی عجیب که همه چیزو خیلی عشوه گرانه می ریخت

بیشتر بخوانید »

آغاز

مسعود بُربُر مهر ۱۰, ۱۳۸۱ ۰

سلام امروز خیلی خسته ام. بابت علافی ست. اینجور مواقع جز نوشتن کاری ندارم حتا اگر همین لحظه کنکور داشته باشم. تازگی ها زیاد تصمیم می گیرم کمتر دعوتم می کنند قبلاً برعکس بود…چون

بیشتر بخوانید »