در جستجوی روایت پنهان: از آغاز، دانه های بینایی

مسعود بُربُر جمعه ۵ تیر ۱۳۸۸ ۰

دانه های بینایی جای دوری می بَرَدم. زمانی که می دانم بیش از چهار سال نداشته ام. از خانه ی گوهردشتِ باباامیر/ مادر، جاجیم روی تخت خواب فلزی شان یادم است با دانه ها و طرح های ریز نارنجی، سیاه و قرمز، راه راه، کنار هم، و دانه های بینایی که همین رنگ بودند، همین طور به صف، راه راه، فرار می کردند. به هر طرف که چشم را می چرخاندم، هرچه دنبالشان می کردم، آن ها هم می رفتند، همان طرف.
هنوزاهنوز چشمانم بسته که باشد، یا اگر حواسم به شان باشد با چشم های باز هم، هستند، می روند. هنوزاهنوز به همین تلاش بی معنی ادامه می دهم و همه چیزم را همین دانه های بی معنای بینایی می سازند که هم خودِ تصویرند، هم ورای تصویر، جلوی تصویر بیشتر. هنوزاهنوز سه رنگ پرچم کشوری را دوست دارم با سیاه و قرمز و زردی که ته مایه اش به نارنجی می زند.
از خانه ی گوهردشت سایه های نیمه شبی ی ِ روی دیوار یادم مانده که گاهی خط نوری می بُریدشان. نوری که همراه با هُفّه ی صدای ماشینی روی دیوار جا باز می کند، از آن بالا می رود، خطی می شود تا سقف و آن جا با خودش عمود می شود. بعد از پایین بسته می شود.  بی اندک توجهی به منی که نگاهش می کنم، بی هیچ درکی از وجود من، او نیست می شود. و در اندک مدت ِ تمام عمرِ وجودش، من برایش هیچ، هیچ، وجود ندارم.
سال ها بعد در دفترم نوشتم “هستنده” و با آغاز از همین نور نوشتم. نوری که از دورترین سال های عمرم ریشه می گرفت. از خانه گوهردشت چیز زیادی یادم نمانده، برایم دور است، خودِ دیرین: آغاز.

فرستادن دیدگاه »