سفر به آشیانه عقاب

مسعود بُربُر شنبه ۱۱ آبان ۱۳۸۷ ۴

[singlepic=39,295,192,,center]

(این نگاره از امین رضوی سوسن است)

راهی نیست. عادتمان شده کنار گوشمان را نبینیم. از آتشکده ری و نیایشگاه باستانی بی بی شهربانو که یک قدمی تهران است گرفته تا الموت و رازمیان و دریاچه اوان که اندک ساعتی راه می طلبد.
راه را به آشنایی بیشتر و بیشتر با یاران مان می گذرانیم و چاشتی حسابی که به دلمان می زنیم و با همان تا پای گازرخان می رویم.
نیمروز نشده پای دیواره  ی کوهی سترگیم. تازه کوه را که با راه و پله های ساخته شده بر سنگ می چرخیم می بینیم که به راستی آن قلعه ی ساخته شده بر قله را راهی نبوده که نیست. شاید اگر همین پله های چوبی داربستی را فراهم نیاورده بودند برای ما و گردشگران، هنوزاهنوز از دیدن دژ فداییان محروم بودیم. این جا، در پایین ترین لایه آثار دوره اسماعیلی هست و روی آن صفوی، و آن گونه که تفریح شاهزادگان قاجاری گنج دزدی بوده، آثاری هم از کند و کاو های این دوره مانده بر تن دژ ۳۰۰۰۰ متری.
همین جا بوده که یک نفر سرسختانه، خواست ِ دور از دسترس ِ دستگاهی ایرانی ساختن در قلب خلافت عباسی و سلطنت سلجوقی را پی گرفته است. همین جا هم بوده که اسماعیلیان صد نفری، در محاصره لشکر خلیفه و سلطان، یک سال دوام می آورند تا بعد ها بمانند و بیشتر شوند و دویست سال و بیشتر ایران را در دست ایرانی نگاه دارند.
بستر رودی قدیم و بزرگ،‌ و جهان، از این جا کوچک می نماید و دست یافتنی. بر خاکی پا نهاده ایم که در آن پیمان هایی سترگ بسته شده و به انجام رسیده است. از گازرخان که راه می افتیم راهمان را با همخوانی سرودهایی از حماسه ها، به سرزمینی می بریم که نامی بس با مسما دارد:‌ رازمیان…
شب را کنار دریاچه ای مه آلود و رازآمیز اردویی و آتشی برپا می کنیم، شبمان را با هم اندیشی و هم آموزی به نیمه می رسانیم و گرد آتش، داستانی می خوانیم و کنار دریاچه به خواب می رویم تا بامدادان چشمانمان به چشم انداز شگفت دریاچه بیدار شود. صبح را به دویدنی گرد دریاچه و نرمش و ورزشی می آغازیم و صبحانه و عکس و فیلم…
روز دوم به لمبسر می رویم. دژی ۹۰۰۰۰ متری بر چکاد کوهی، که کیابزرگ امید، جانشین حسن صباح آن را مرکز فرمانروایی خویش نهاده و پس از او فرمانروایی اسماعیلیه الموت همین جا مانده تا با هجوم مغول با خاک و آتش یکسان شده است…
آب انبارها، یک دو سقف باقی مانده و سفال ها و نقش هایی که همه جا ریخته و صدالبته گودال های حفاری غیرمجاز و گنج دزدهایی که بازهم از مسؤولین پیش تر بوده اند. از راهنما وضعیت کاوش و بهسازی دژ را می پرسیم، با پاسخی تکراری روبه رو می شویم:‌هیچ…
و باز می گردیم. سرشار از شکوه و عظمت آن چه دیده ایم و در حسرت آن چه باید و انجام نشده.
باز می گردیم، سرشار و تهی …

[نگاره ها از مسعود بُربُر، امین رضوی سوسن، حسام ضیایی و مهدی ممقانی است.]

اینجا را هم بخوانید

۴ دیدگاه »

  1. ehsan شنبه ۱۱ آبان ۱۳۸۷ at ۳:۲۳ ب٫ظ - پاسخ

    سلام مسعود عزیز…

    چه خبر از روزهای قدیم و حال و آینده؟

    کجایی آقای برادر؟

    به این کالج خراب شده اگر سر زدی سراغ ما را هم بگیر!

    راستی این همه حسرت برای ابنیه در حالی که ابناء بشر در این سامان رو به انقراضند تعجب انگیزناک بود…

  2. ehsan javanmard شنبه ۱۱ آبان ۱۳۸۷ at ۳:۲۶ ب٫ظ - پاسخ

    احسان جوانمردم راستی … نری یقه ی یکی دیگه رو بگیری!

  3. ایرن شنبه ۲۵ آبان ۱۳۸۷ at ۳:۱۶ ب٫ظ - پاسخ

    چه عجب از اون ورا گذشتی؟!!!!!!!
    تو خیابون می بینی و رو می گردونی!!!!!!ما هم دفعه ی دوم تلافی کردیم !! دیدیم و رو برگردوندیم!!!!!!!

  4. علیرضا افشاری یکشنبه ۲۶ آبان ۱۳۸۷ at ۳:۰۳ ق٫ظ - پاسخ

    دلم سوخت! امان از این کارای بی‌موقع، نمی‌ذارن آدم بره سفر!

فرستادن دیدگاه »