رویای نیمروز تابستان

مسعود بُربُر سه شنبه ۲۶ شهریور ۱۳۸۷ ۰

فرو رفته باشی در تختخواب و زیر پتو غلت بزنی. سرت را از زیر پتو بیاوری بیرون ببینی نوری زده در اتاق از برفی که همه جا باریده.

دست هات را در جیب های کاپشن ت بیشتر فرو کنی، سر و گردن ت را در یقه ت. تنبلی ت بیاید که دست هات را از جیب ها بکشی بالا تا بینی ت را با شال گردن ت بپوشانی.
با چکمه هات سنگ ریزه های خیس را جا به جا کنی در دلتایی که آب ناودان از میان برف ها باز کرده تا تکه کاغذ رنگ و رو رفته و خیس را شاید بتوانی بخوانی.
کاشی های حیاط این جا و آن جا از زیر برف بدرخشند و روشنایی چشم هات را بزند. خاک باغچه گل شده باشد و جوی کوچک دور باغچه، رودی شده باشد به ژرفای یک بند انگشت و بیشتر.
این ها همه را هنگام چرت نیمروزی شهریورماهی روی کاغذی بغلتانی و نقطه ی پایانی را بگذاری تا رود دور باغچه ببرد، ببرد تا خاک خیس و شن های آب ناودان و برفابه های سفید خواب…

[audio:ffalc.mp3|autostart=yes|loop=yes]

And there it is, as pure as snow
I couldn’t see it for my head was too low
And prying eyes, they stoop too low
Poisoning my soul, as sanity waits in the gallows
Defeated I, fighting for a lost cause
Depleted I, dying for the wrong cause
These are the hours on the range
The more you show them
The more they choose to take away
Some things never change in the wings
And as it’s your war,
There’ll be no escape at all

فرستادن دیدگاه »