جام مهر در عرفان و ادب پارسی

مسعود بُربُر دوشنبه ۲۰ اسفند ۱۳۸۶ ۴

از محتوای معنایی و اخلاقی آیین مهر به سبب آن که نوشتاری از این آیین باقی نیست و اصولا آموزه ها از زبان به گوش انتقال می یافته چیز چندانی در دست نیست. تنها می توان به مفاهیمی کلیدی اشاره کرد و به بازمانده هایی نمادین. در این بخش بازمانده های نمادین و معنایی آیین مهر در آیین های عرفانی پسین مورد اشاره قرار می گیرد. این موضوع صفحاتِ بسیار ِ کتابی و کتابهایی را می تواند به خود اختصاص دهد که در این جا چنین مجالی نیست و فهرست وار، اشارتکی می کنم:

الف) روشنایی و نور بدانگونه که مهر با خورشید و نور و برآمدن نور از دل تاریکی در شب یلدا در ارتباط است یکی از مفاهیم کلیدی این آیین است. این مفهوم در حکمت خسروانی و پس از آن در عرفان پس از اسلام تا حکمت اشراق جایگاهی مرکزین دارد. به چند نمونه اشاره می رود:
۱- در تمام آثار باقی مانده از شاخه ای از عرفان که به حکمت اشراق منتهی می شود مفهوم نور کلیدی ترین نور است من جمله نام کتب عارفان برجسته این شاخه که می آورم:
نور النور، حمل النور، طاسین ازل و الجوهر الاکبر و الشجره الزیتونیه النوریه، المتجلیات، والنجم اذا هوی، از منصور حلاج (شخص الظلمات هم از باب تقابل و تضاد با نور مرتبط است)
النور بایزید بسطامی، نورالعلوم خرقانی، و دریغا که از ابوالعباس قصاب آملی اثری باقی نمانده است تا …
این تسبیح خواندنی است: منزه است آفریدگار روشنی، سپاس آفریدگار روشنی، منزه است آفریدگار روشنی، فرمان از آن ِ آفریدگار روشنی است، منزه است آفریدگار روشنی، دادگری از آن آفریدگار روشنی است، منزه است آفریدگار روشنی، می ستاییم او را، منزه است آفریدگار روشنی (بایزید)
ب) مفهوم جوانمردی، فتوت و اخوت، در ارتباط با مفهوم پیمان (که با پیمانه پای جام را نیز به میان می کشد) دیگر مفهوم کلیدی آیین های رازآمیز برگرفته از آیین مهر است که چه در آیین های غربی نظیر شوالیه های معبد و فراماسونری و چه در جنبش های عرفانی و سیاسی شرقی نظیر اسماعیلیه و حکمت اشراق مفهومی کلیدی است:
۲- بایزید و ابوالحسن خرقانی و قصاب آملی در مفهوم جوانمردی مشترکند و البته این با آن چه در تصوف و به ویژه از روزگار خلیفه الناصر، فتوت نامیده می شود تفاوت و شباهت دارد. در همان چهار صفحه ای که عطار از قصاب آملی نقل می کند (تذکره الاولیا) شش مورد با جوانمردی رو به رو می شویم اما در ده ها صفحه از تذکره دیگر عارفان حتی یک بار هم این مفهوم و لغت به میان نمی آید. جالب آن که خاکجای اینان و دیگر بزرگانی که نگه دارنده ریشه ی حکت خسروانی و آیین مهرند نمادشناسی بسیار مشابه دارد از سروها گرفته تا بناها و تاق ها و چلیپاها
پ) رازآمیزی و گرایش های نهانی از بارزترین (و شاید بارزترین) ویژگی آیین مهر است که در همه آیین های پس از آن رواج دارد (من جمله همه آیین نام برده در گزینه ب ) این رازآمیزی دست کم چهار تجلی دارد:

۳- سلسله مراتب هرمی با درجات و مشخصات و پیمان های خاص هر درجه و نمادهای خاص هر درجه (هفت پله مهری خود حکایتی مفصلند) و این که فرد بالاتر هویت درجات پایین تر را می داند و نه به عکس. اسماعیلیه، تصوف، کلیسای کاتولیک، فراماسونری و بسا نهاد دیگر که در این رسته می گنجند.
۴- الگوی توسعه هرمی. آیین مهر الگوی توسعه هرمی دارد که بر مبنای فعالیت داعیان استوار شده. یعنی هر عضو اعضای دیگر می اورد که این الگو هم در همه موارد یاد شده تکرار شده است به ویژه باید الگوی اسماعیلیه را نام برد که اصلا “داعی” و “دعوت” مبنای درجه بندی و محور توسعه اند.
۵- آموزه ها مکتوب نیستند و از دهان به گوش منتقل می شوند. در فراماسونری، در آیین های مخفی دیگر غربی و در مهرابه ها تصاویری حاکی از این امر می بینیم. ابوموسی بن ادم می گوید چهارصد سخن از سخنان بایزید را با خویش به گور بردم که کسی را از برای شنیدن آن اهل نیافتم. (کتاب النور ۲۳)
۶- دستگاه پیچیده و گسترده نمادین چه به صورت تصاویر و چه به صورت لغات تقریبا همه آن چه از آیین مهر مانده است را تشکیل می دهد و تقریبا قدیم ترین ریشه هر نماد را هم می توان همین جا جست. سخنان عارفین ما را که آن همه قابل تاویلند بسنجیم با نشانگان مهری و مثلا اشعار حافظ که هر که از ظن خود یارشان گشته.
ت) کلیدواژه های مهری که آن قدر بسیارند در ادب پارسی و عرفان پارسی و بسیار عرصه های فرهنگی دیگر که همتی سترگ می خواهد حتی اشاره ای به آن کردن و دست چین کردنشان و اشاره به معدودی از آن، دلی دشوار می خواهد.
۱- مولوی:
– مفخر تبریز تویی، شمس دین گفتن اسرار تو دستور نیست
– ای بگفته در دلم اسرارها (چندجا می آید هربار با یک مصرع متفاوت دوم)
– عارفان که جام حق نوشیده اند رازها دانسته و پوشیده اند
– هرکه را اسرار حق آموختند مهر کردند و دهانش دوختند
یا سراسر شعری که این گونه آغاز می شود: چون جنین را نوبت تدبیر رو از ستاره سوی خورشید آید او
– غلام آفتابم… ز آفتاب زادم .. رسول آفتابم.. شمس تبریزی که نور مطلق است …
– به قدم چو آفتابم به خرابه ها بتابم … پیر گلرنگ من اندر حق ارزق پوشان …
– بهترین رنگ ها سرخی بود وان ز خورشید است و از او می رسد
– این خانه که پیوسته در او بانگ چغانه است از خواجه بپرسید که این خانه چه خانه است
– این صورت بت چیست اگر خانه ی کعبه ست وین نور خدا چیست اگر دیر مغان است
– خربطی از گوشه ی خرخانه ای سر برون آورد چون طعانه ای
– و بسیار بسیار دیگر

۲- حافظ:
– در خرابات مغان نور خدا می‌بینم این عجب بین که چه نوری ز کجا می‌بینم
جلوه بر من مفروش ای ملک الحاج که تو خانه می‌بینی و من خانه خدا می‌بینم
خواهم از زلف بتان نافه گشایی کردن فکر دور است همانا که خطا می‌بینم
سوز دل اشک روان آه سحر ناله شب این همه از نظر لطف شما می‌بینم
هر دم از روی تو نقشی زندم راه خیال با که گویم که در این پرده چه‌ها می‌بینم
کس ندیده‌ست ز مشک ختن و نافه چین آن چه من هر سحر از باد صبا می‌بینم
دوستان عیب نظربازی حافظ مکنید که من او را ز محبان شما می‌بینم

– دوش رفتم به در میکده خواب آلوده خرقه تردامن و سجاده شراب آلوده
آمد افسوس کنان مغبچه ای باده فروش گفت بیدار شو ای ره رو خواب آلوده
شست و شویی کن و آن گه به خرابات خرام تا نگردد ز تو این دیر خراب آلوده
به هوای لب شیرین دهنان چند کنی جوهر روح به یاقوت مذاب آلوده
به طهارت گذران منزل پیری و مکن خلعت شیب چو تشریف شباب آلوده
پاک و صافی شو و از چاه طبیعت به درآی که صفایی ندهد آب تراب آلوده
گفتم ای جان جهان دفتر گل عیبی نیست که شود فصل بهار از می ناب آلوده
آشنایان ره عشق در این بحر عمیق غرقه گشتند و نگشتند به آب آلوده
گفت حافظ لغز و نکته به یاران مفروش آه از این لطف به انواع عتاب آلوده

صبا به تهنیت پیر می فروش آمد که موسم طرب و عیش و ناز و نوش آمد
هوا مسیح نفس گشت و باد نافه گشای درخت سبز شد و مرغ در خروش آمد
تنور لاله چنان برفروخت باد بهار که غنچه غرق عرق گشت و گل به جوش آمد
به گوش هوش نیوش از من و به عشرت کوش که این سخن سحر از هاتفم به گوش آمد
ز فکر تفرقه بازآی تا شوی مجموع به حکم آن که چو شد اهرمن سروش آمد
ز مرغ صبح ندانم که سوسن آزاد چه گوش کرد که با ده زبان خموش آمد
چه جای صحبت نامحرم است مجلس انس سر پیاله بپوشان که خرقه پوش آمد
ز خانقاه به میخانه می‌رود حافظ مگر ز مستی زهد ریا به هوش آمد

– ساقی بیار آبی از چشمه ی خرابات تا خرقه ها بشوییم از عجب خانقاهی
– منم که گوشه ی میخانه خانقاه من است دعای پیر مغان ورد صبح گاه من است
– تا ز میخانه و می نام و نشان خواهد بود سر ما خاک ره پیر مغان خواهد بود
– بلبل به شاخ سرو به بانگ پهلوی می خواند دوش درس مقامات معنوی تا اخر
– به پیر میکده گفتم که چیست راه نجات بخواست جام می و گفت راز پوشیدن
– گفت آن یار کزو گشت سر دار بلند جرمش این بود که اسرار هویدا می کرد
– بر دلم گرد ستم هاست خدایا مپسند که مکدر شود آیینه ی مهر آیینم
– پیر پیمانه کش ما که روانش خوش باد گفت پرهیز کن از صحبت پیمان شکنان
– حافظ جناب پیر مغان مامن وفاست درس و حدیث مهر بر او خوان و زو شنو
– یاد باد آن که نگارم چو کله بشکستی در رکابش مه نو پیک جهان پیما بود
– یاد باد آن که خرابات نشین بودم ومست وان چه در مسجدم امروز کم است آن جا بود
– طالب لعل و گهر نیست و گرنه خورشید هم چنان در عمل معدن و کان است که بود
– کمتر از ذره نه ای پست مشو مهر بورز تا به خلوت گه خورشید رسی چرخ زنان
– یاد باد آن که نهانت نظری با ما بود رقم مهر تو بر چهره ی ما پیدا بود… تا آخر!
– و هر غزل دیگر که خود خوانی!
۳- ملا محمد هیدجی: منم پهلوی کیش یزدان شناس به یزدان بدین مهر دارم سپاس و ….
۴- اوحدالدین مراغه¬ای
نام این نامه «جام جم» کردم وندرو نقش کل رقم کردم
تا چو رغبت کنی جهان دیدن هر چه خواهی درو توان دیدن
بشناسی درو که شاه کجاست؟ منزل او کدام و راه کجاست؟
دشمن شاهرا شکست از چیست؟ رنج دیوانه، خواب مست از چیست؟
در این خانه را که یافت کلید؟ رخ این خانگی ز پرده که دید؟
چه مسافت ز گنج تا به طلسم؟ وز مسمی چه مایه راه به اسم؟
باز دانی مقید از مطلق راه باطل جدا کنی از حق
هیچ دیوت ز ره نیندازد غول رختت به چه نیندازد
دور باشی ز مکرهای خفی راه یابی به ملت حنفی
بتو گوید که آدمی چه بود؟ مرد چونست، و مردمی چه بود؟
سخره و رام هر دغل نشوی به ضلال مبین مثل نشوی
مالت از دزد در امان ماند حالت از علم بی‌گمان ماند
باز فکر تو چشم باز کند موکب روح ترک تاز کند

جرعه‌ای می ز جام من در کش تا به جاوید مست میرو و خوش
گر شود مجلس تو زین می گرم بعد ازینت ز کس نیاید شرم
چه نهی پیش پخته باده‌ی خام؟ پخته را نیز پخته باید جام
اندکی گر بنوشی از جامم بشناسی که پخته یا خامم
اوحدی، این سخن دراز کشید شب تاریک پرده باز کشید
اندرین شهر چون ظریفی نیست وز حریفان ما حریفی نیست
تا بنوشیم ساغری باهم برهیم از وجود خود ما هم
لاجرم جام خویش مینوشیم جامه بر جام خویش میپوشیم
تو مبین اینکه نقل کم دارم این نگه کن که «جام جم» دارم
خوان نقل بهشت آن منست حور محتاج نقل خوان منست
زاده‌ی نیستیست هستی من پادشاهیست تنگدستی من
خوردم از عشق ساغر ریزان میروم اینک اوفتان خیزان
گر تو بر من ستم کنی ور داد منم و عشق، هر چه بادا باد!
باشد از عشق قوت مردان آب و نان چیست؟ قوت بی‌دردان
دایه‌ی دل چو سرفرازم کرد عشق داد وز شیر بازم کرد
ای که اندر شکست ما کوشی آشتی کن، چو جام ما نوشی

۵- هاتف اصفهانی :
– هاتف ارباب معرفت که گهی مست خوانندشان و گه هشیار
از می و جام و ساقی و مطرب وز مغ و دیر و شاهد و زنار
قصد ایشان نهفته اسراری ست که به ایما کنند گاه اظهار تا آخر…

۶- و ابیات زیر از هاتف اصفهانی بطور کامل و با دقت، صحنه یکی از مراسم مهرپرستان را توصیف می¬کند!
– دوش از سوز عشق و جذبه ی شوق هر طرف می شتافتم حیران
آخر کار شوق دیدارم سوی دیر مغان کشید عنان
چشم بد دور خلوتی دیدم روشن از نور حق نه از نیران
هرطرف دیدم آتشی کانجا دید در طور موسی عمران
پیری آنجا به اتش افروزی به ادب گرد پیر مغ بچگان
عود و چنگ و نی و دف و بربط شمع و نقل و گل و می و ریحان
ساقی ماه روی و مشکین موی مطرب بذله گوی خوش الحان
مغ و مغ زاده، موبد ودستور خدمتش را تمام بسته میان
من شرمنده از مسلمانی شدم آنجا به گوشه ای پنهان
پیر پرسید کیست این؟ گفتند عاشقی بی قرار و سرگردان
گفت جامی دهیدش از می ناب گرچه ناخوانده باشد این مهمان
ساقی آتش پرست و آتش دست ریخت در ساغر آتش سوزان
چون کشیدم، نه عقل ماند و نه هوش سوخت هم کفر از آن و هم ایمان
مست افتادم و در ان مستی به طریقی که شرح آن نتوان
این سخن می شنیدم از اعضا همه حتی الورید و الشریان
که یکی هست و هیچ نیست جز او وحده لا اله الا هو
** و آن قدر هست که بتوان عمری در همین و با همین زیست و اگر همه این عمر به نوشتن آن گذراند باز همان قدر باشد. بایزید را گفتند آیا به ساعتی می توان بدان رسید؟ گفت آری و لیکن سود هر کس به اندازه ی سفر ِ اوست.

۴ دیدگاه »

  1. سارا رها پنجشنبه ۲۲ فروردین ۱۳۸۷ at ۹:۴۴ ق٫ظ - پاسخ

    مطلب خوبی بود مسعود خان عزیز . اگر انتقاد از سر مهر را بر می تابی (که انتقادهای من همه از آن نوع است و اگر مطلبت خوب نبود اصلا اینها را نمی نوشتم) دو سه نکته سریع و نوشتاری را فعلا فقط اشاره می کنم. ۱) اشارتک دیگر چه صیغه ایست؟! ۲) من رابطه بین شماره گذاری ها و الف, ب, پ ها را چندان درست نمی بینم. اگر شماره ها زیر مجموعه بولت های حروفند همان اول که فقط یک بند هست که دیگر پس شماره نمی خواهد. ۳) اشاره “می شود” نه آنکه “می رود”. ۴) ایرادات فوق را از این زاویه گرفتم که به این مطلب به عنوان یک مقاله تحقیقی نگاه کردم. اگر مطلب فقط برای وبلاگ است و گفتگویی خودمانی است آنوقت انتظار فرق می کند ولی آنگاه این انتظار می رود که از یک نوشته در باب آئین مهر, مهر نیز بتراود! البته که این حرف کاملا سابجکتیو است و معیاری برای اندازه گیری تراوش مهر وجود ندارد! فقط یک دریافت شخصی از کسی است که آنرا می خواند.
    موفق و سربلند باشی

  2. مسعود بُربُر جمعه ۲۳ فروردین ۱۳۸۷ at ۱۰:۰۸ ق٫ظ - پاسخ

    سارای گرامی
    دوباره از یادداشت های از سر مهرت، مهرانه سپاسگزارم. پیش از هرچیز این یادداشت را نه مقاله و نه حتا مطلب وبلاگی بلکه چیزی از جنس همان صیغه ی ناجور اشارتک می دانم! دوم آن که شماره ها هم زیر مجموعه بولت های حروف نیستند خود ترتیبی جدا گانه دارند اما جایشان میان بولت های حروف است! این را هم بچسبان به همان صیغه ناجور! پیش از این کاربست اشاره رفتن را نادرست نمی دانستم اما درست و نادرستی اش را هم پیش از این برنرسیده ام حالا که نادرستش خوانده ای لازم آمد جستجویی کنم. در پایان دوباره مهرت راپاس می دارم و سپاس می گویم.

  3. Hanif Hekmati شنبه ۲ خرداد ۱۳۸۸ at ۱:۴۱ ب٫ظ - پاسخ

    “یا هو”

    شرح احوال شیخ ابوالعباس قصاب آملی از زبان شیخ،

    روزی به عادت چهل سال، به دکان قصابی شدم، موسم ماه صفر بود. در شهر تنی چند از حاجیان از حج باز آمده بودند و قرار آن بود که چون به مدخل شهر آمل رسند، گاو و گوسپند قربانی کنند. از قضا در پی من فرستادند تا آن حشم ذبح نمایم. فربه گاوی بود در شهر که به قصد قربانی مهیا نموده بودند و جماعتی بسیار را طعام می رساند. به آن موضع که گاو را بسته بودند رسیدم. چون باید قربانی در مدخل شهر ذبح می شد، بند از وی گسستیم و هر چه کردیم از جای نشد. تنی از جوانان و زورمندان بر وی آمدند. باز هم چاره نشد. پیری از معتمدان و نیک مردان شهر بیامد و حال بدید. جوانان تقلا کردند. آن نیک مرد نیک سرشت در پس گاو شد. به ذکری و نام امیرالمومنین علی (ع) دستی بر شانه گاو زد. به طرفه العینی از جای برخاست. همه جماعت از این مایه خرسند شدند و گاو چندان برفت که جماعت از پی وی می دویدند. در شگفت بودم از این حال که بدیدم. گاو همچنان که می دوید به آستان شهر باز رسید و آن جماعت نفس زنان بدان موضع در رسیدند. من نیز باز شتافتم و خویشتن آنجا یافتم. آن انبوه مردم که به پیشباز آمدند، جملگی بدیدند که ذبیح اله بر جای نشست و سر بر آن سنگ که در آستان شهر نهاده بودند برای ذبحش فرو هشته. جماعت تکبیر سر دادند از حیرت و شگفتی. چون به بالین گاو رسیدم و تیغ مهیا بود، داستان اسماعیل در نظرم آمد. با خویشتن گفتم ای قصاب، چهل سال عمر خویش بر این حال نمودی به سر و از اولیاء خدا هیچ ندانستی و یک گام جز از برای تن خویش فرو نیاوردی و این گاو به اندک سالی، از تو بیش داند که به شنیدن نام امیرالمومنین، به مذبح شتافت و جان در کف نهاد. به ذکر تکبیر از جای شدم و تیغ بر زمین نهادم. به جماعت گفتم این قربانی فی الحال رها سازید، چنانکَ (از آن که) نام امیری بر وی خوانده شد و خود به شهادت از شنیدن آن نام بر این موضع شتافت. آنان که آن ماجرا دیده بودند، در حال صلوات و تکبیر سر دادند و به سرای باز آمدم و بهای آن گاو بدیشان سپردم تا در میان مساکین تقسیم کنند و طعامی نیز بهر حاجیان و آن جمع فراهم آورند.
    آن شب تا صبح یکدم نخفتم و حال من حال شوریدگان و بیچارگان بود.
    دگر روز قرصی چند از نان جو در میان همیانی نهادم و بر پشت استری نشستم و به کویی در آن سوی شهر رفتم. سراچه ای بود که چوپانان در وقت صیف بدانجا می ماندند و رمه آنجا وا می نهادند. چون رسیدم هیچکس را نیافتم. به بیزاری از آن چهل سال عمر خویش که در غفلت سپردم، چهل روز بر آن سرای، به سجده فرو ماندم تا هدایت خویش از باریتعالی باز ستانم. به اندک قوتی از نان جو، روزگار گذران شد تا روز به چهل رسید. شب هنگام همچنان که در سجده بودم، ناگاه بانگی استوار بر تن و جان من بنشست و بفرمود که ای قصاب، قامت راست کن تا با تو سخن گویم. دهشت بر من اوفتاد. چون سر برآوردم پیکری تنومند و سیمای جوانمردی دیدم که به ذکر نام خدای سخن گشود. در جای شدم از آن عظمت و مردانگی که بدیدم. خود را علی ابن ابیطالب بخواند. به شنیدن نامش مدهوش از حال بشدم. چون خود را باز یافتم، می شنیدم که کلام خدای به آوازی نیک بر من خواند. آنگونه که سی جزء مصحف (قرآن) به سی شب به آوازی نیک همی خواند تا آن کلام به آخر رسید. چون مصحف ختم نمودی، به ذکر از خدای در سجده شدم از سپاس این حال که با قصاب داشتی. از سجده که فراز آمدم، هیبت ایشان ندیدم و شب تا سپیده دم در ستایش پروردگار بودم. چون آن سی روز تمام گشت دگر شب هم در سجده بانگی رسید از پس من که ای قصاب، قامت راست کن به یگانگی نام پروردگارت که خدای باریتعالی تو را بشارت داد، گناه آن چهل سال به آب این چهل شب و روز از تو باز شستم. بخوان بنام پروردگارت که به ذکر او جانها آرام می گیرند. چون سر باز تافتم و روی گردانیدم، نیک نگریستم، هیبت و سیمای رسول خدای بدیدم که در نزد من ایستاده، پس بفرمود: ای جوانمرد، آن کلام که در سی روز از حجت خدا، شرف اولیاء، امیر مومنان شنیدی باز خوان. گفتم: در یاد ندارم از آن روی که مرتبه ای بیش بر من نخواند. فرمود: بخوان بنام پروردگار خویش که هم وجود از او یافتی. دگر بار جهد کردم بر آن پس به ذکر از خدای کلام حق از کام این شوریده حال برخاست و قرآن به آن شیوایی که از زبان امیر خویش بشنیدم، بر ایشان باز خواندم و خویشتن از این حال شگفت! که قصاب چهل سال به بی سوادی در میان مردم زیست و اینک به سی روز قرآن در حفظ دارد. کلام خدا که به آخر رسید، رسول اله بفرمود ای ابوالعباس، اینک به شهر باز گرد و در میان مردم شو. بدان که پروردگارت بر تو حجت تمام داشته. چون به میان خلق شدی، شریعت خدایتعالی بر ایشان باز گوی و عمر خویش در این راه صرف دار و چون مقصود نیافتی در آن جهد کن که از این پس جماعتی نام تو خوانند و مدد از تو جویند. در این طریقت، جوانمردی پیشه کن و گفتار به زیور صدق بیارای و هرگز مباد که از خلق پروردگارت کسی را آزرده نمایی، که خدای تعالی و تبارک، از بسیاری گناه در گذرد، لیکن بر آزار خلق چشم نپوشد و جملگی انبیاء و اولیاء و خلایق گیتی از آن بر حذرند. در حق خلایق روی خوش دار و نیکی کن که نزد خدای ستانده تر است. از آن روی که خدای بدانچه برای او کنی بی نیاز است ولی خلق او بدان محتاج. پس تنعم دو سرای بر خود محفوظ دار و دل در یاد او استوار.
    روز هفتادم که رسید، عزم بازگشت نمودم. چون بر آستان شهر رسیدم، مردم بسیاری در گرد خویش یافتم به شوریده حالی و پریشانی خویش. به سرای فرو گشتم و سه روز و سه شب در سجده شدم. دگر روز تن خویش غسل داده و به آراستن سرای خویش پرداختم. در حیاط حجره ای چند بنا کردم و از آن پس، جوانان و تشنگان معرفت از هر دیار به آموختن قرآن و کلام خدای فراز آمدند. آنچنان که مردم در حیرت بودند که این ابوالعباس قصاب شوریده حال، قرآن به هفتاد روز آنگونه خواند که در زمان، یک تن نیافتیم بدین رسایی و شیوایی سخن. و اینک آوازه شریعت باریتعالی، از طریقت اهل نظر به نیکی در جان نشیند. “غفر اله روحی” …

فرستادن دیدگاه »