با کرانه های کویر – روز دوم

مسعود بُربُر شنبه ۲۰ بهمن ۱۳۸۶ ۱

صد دروازه. اینجا پایتخت سرزمین پارتیان بوده است. دیوارها، از میانشان گمانه ها، و در کنار شهر دژی ششصد هفتصدساله و دقیقن از میان اندک بازمانده ی شهر دوهزار ساله  خط راه آهن کشیده اند. قطاری اتفاقن می گذرد بلند. دستم به دوربین می رود و نمی گیرد. زمین زیرپایم درست و حسابی می لرزد. این همه جا برای عبور… در تپه ها به هروله بالا و پایین می روم و قطار می گذرد. دقایقی بعد قطارهایی کوچکتر، لوکوموتیو هایی، تو گویی تکه قطارهایی،‌باز می گردد. انگار قطاری بزرگ به ایستگاه همین کنار می رود، رنده می شود،‌ ریز ریز بر می گردد.
آن سو تَرَک نیسانی – طبعن آبی رنگ! – در دورنمای پیش رویمان ایستاده و دو نفر با پشت خمیده میله ای را روی زمین می کشند. دنبال چه می گردند؟ زمین زیر پایم می لرزد…

بسطام- بر مزار بایزید- مردی با ریش و موی سیاه و بلند، ردایی سیاه بر تن، به آرامگاه پا می گذارد، جماعتی دور و برش، به درون آرامگاه قدم می گذارند و چله می نشینند. من که به سردابه ای زیرزمینی پای مناره مشغولم، لادن با خانمی از جماعت دو کلمه ای صحبت می کند. رازی در میان نمی نهد خانم، اما رازی در دل دارد. دور و بر سرو است که ایران زمین است و زمان و زروان و جاودانگی، دور و بر نقوش تصوف و نقوش میترایی و چیزی در هوا هست که در شیراز یقه ی آدم را می گیرد و ول نمی کند. از آن جاهاست که آدم اگر بماند انگار خانه است و راه است، می ماند پی سلوک خود سر کند. خانه ی خداوند ِ راستین آدمیزاد ِ آزاد و آزاده. درون آرامگاه ِ امامزاده ای هم که دویست سالی بعد از بایزید از مریدان او بوده عکسی، کلیک ثبت هیچی، از گوشه ها و نقوش ریاضی گونه، بازی گونه، رازگونه، و از آسمان و از نفس و از سرو.

حالا از بسطام آمده ایم. دو طرفمان را برف گرفته و با راه می رویم. در اندیشه ام مرد هوشمندی هست که پدرش از سروشان و مغان بوده و باری سنگین از فرهنگ پس ِ خود دارد. هوشمندی که در آستانه انقراض این بار ِ فرهنگی ترتیبی می دهد نو، محتوای فرهنگی پشت سرش را می ریزد در قالب نظم نوین دشمنی که دشخویانه نابودیش را انتظار می کشد.  و آنگاه آن چه می ماند گرچه به اسم نودولتان است اما گوهر مخزن الاسرار است و همان که بود. خورشید دست راستم. خورشید در نگاهم. خورشید در اندیشه ام…


آمدیم سمت بیارجمند و کیلومترها بی آب و علف گز کردیم. رسیدیم به روستایی له شده پی جایی برای قضای حاجتی. توی گل و شل ِ ده اتاقکی پیدا می کنیم که بابت این ساخته اند و نگاهمان از میان خانه های کاهگلی می افتد به کپری که “قصر پیرایش بهرام نامش” نهاده اند. و خانه ای بی بنیاد از کاه و گل که بر رواقش “سوپر پیکاسو” ‌نوشته اند. حمام ِ ده ِ‌سرکوفته با سلولهای خورشیدی آب گرم می کند و همه چیز ناسازه ای پیش رویمان می نهد: کویر ِ یک دست دیده اید پوشیده از برف که می گویند اینجا دست کم چهل و چهارسالی کسی ندیده بوده؟ و ناسازه ای عظیم زمانی که برف و کویر بر هم خوابیده باشند: شترانی می بینیم که میان برف می چرند، برف می خورند و آب از دهانشان می ریزد. پیش تر شترانی بیش تر. از میان کویر شتران و برف و می گذریم…

در قلب کویر نرسیده به روستایی که زنی چادر به کمر نامش را باغستان می گوید، بنایی گلی هست با قدمتی که نمی دانم. بارویی دارد و دیوارهایی خراب شده و باز من و عکس و زمان درگیر می شویم. به کناره ی دیگر ساختمان که می رسیم مبهوت می شوم: ” این ملک به فروش می رسد ۳۳۳۱۸۹۲ – ۰۲۷۳″

منصوریه، ۲۵ کیلومتر پایین تر از عشق آباد، خان یا خان زاده ی ملعونی (!) درست پای کیلومتر ها تل ماسه باغی سبز آباد کرده بوده است با درخت های زیبای انار که میوه شان را سرما زده است. و نخل ها. و بنایی زیبا، چهار صفه ای، و چشمه ای که از میان باغ می گذرد و دهاتی ها هم از آبش بهره مندند. در زیبایی باغ قدم می زنیم و به تلماسه ها که کیلومتر ها کویری بی بر پیش رویمان گسترده اند می نگریم. سال ۵۷ خان زاده ی خائن ملعون را بیرون می کنند و تا پای اعدام نیز می کشند. گرچه، خلاصه زنده می ماند، سالهایی بعد باز می گردد و در باغش می ماند دو سه سالی و می میرد. حالا ما در باغش و خانه خرابش قدم می زنیم، آتش برپا می کنیم، غذایی می پزیم، می خوریم، و می رویم. پیچ و تاب شاخه های درختان انار، پایداری نخل ها، باغی آنچنان سبز پای تلماسه های کویر، و حالا جایی، دست ِ بالا برای قضای حاجت مسافران.

شب می رسیم به طبس. سرد است هوا و باغ گلشن را پیدا می کنیم برای خوابیدن، که چادری علم کنیم و کیسه خوابی و پی جای مناسب می گردیم که مردی شصت ساله یا بیشتر کنار ماشین ما از ماشینش پیاده می شود و حال و احوالی می کنیم و این که ایرادی نداشته باشد اگر اینجا بخوابیم، می گوید از سرما یخ می زنید و خلاصه اول به ساختمان نیمه کاره ی سردر باغ گلشن (که او پیمانکارش باشد) و بعد به اتاقک کارگاه خودش دعوتمان می کند. شبی به یاد ماندنی را با او می گذرانیم. با دوستانش مشغول بازی ورق می شود و با ما به حرف زدن می نشیند از خودش و خانواده ای که یکی شان دائم پی روضه و دعاست و دیگری همواره زیر تختخوابش یک بغلی شراب کهنه دارد. دختریش پزشک است و دیگری حقوق خوانده و دختر دیگرش که بابا عاشق اوست شعر می گوید و سه تار می زند. پای تلفن قربان صدقه ی دخترش می رود عاشقانه و می گوید که چرا دیگر برای من شعر نمی فرستی، من که همه شعرهات را از برم. می گوید در خانه اش دموکراسی کامل است و امر و نهی نمی کند و فقط پیشنهاد می دهد از سر دلسوزی. شام که میرزا قاسمی با بادمجان کنسروی حاضر می کنیم همسفره ای بس شیرین است و از خانواده پدری زرتشتی اش می گوید و از هر چه شنیدنی است. می گوید آدم ها سه دسته اند: پنج درصد آنا که می فهمند و جهان را تغییر می دهند (که من می گویم ای کاش پنج درصد بودند) ، پانزده درصد آنان که می بینند و می دانند اما پا در گود نمی نهند، و هشتاد درصد آنان که صم  بکم و هم لایشعرون، گوسفندانی از پی … می گوید ما که از آن پنج درصد نیستیم دست کم بکوشیم از آن پانزده درصد باشیم. دعایمان می کند که الهی روشنفکر باشید و به خواب می رویم با دیدن فیلمی از نشنال جئوگرافی درباره تکامل انسان.

یک دیدگاه »

  1. pouyan پنجشنبه ۲۵ بهمن ۱۳۸۶ at ۱۰:۱۳ ب٫ظ - پاسخ

    سفر نامه روز دوم خیلی با حس بود و گیرا , به نظرم دقیق هم بود.
    خوش باشی

فرستادن دیدگاه »