در جستجوی روایت پنهان: هینزا

مسعود بُربُر جمعه ۲۷ مهر ۱۳۸۶ ۳

می شود فهمید خورشید پاسی از نیمروز را گذرانده که غبار باستانی هوا، نورخط اریبی را که از لای غارسنگها تابیده بر دیواره ی مهراب، رج می زند. به دخیل ها دست می کشم، دریچه را باز می کنم. جامی عتیق آن سوی کنگره های دریچه بر دیوارکنده های مهراب، جای خوش کرده قرن هاست. هیـــنزا.

برقابرق آفتاب بر نمایش مواج درختان تبریزی را که دیدم در گوداب، دانستم باید همینجا جایی باشد. همراه نگاهم که چوبی لمیده بر سبز و طلایی ِ آب را پی گرفته بود، دست بر سنگی گرم گذاشتم و رو سوی کوه گرم گام برداشتم. بی بی زبیده خاتون به ناز در آفتاب لمیده و به غارکنده های کوه تکیه داده است. امامزاده ای ست می گویند؛ بی بی مگر نه ناهید است؟ گوری که نیست و نه گور نوشته ای؟

 حیاطی با حجره هایی در دو طبقه از آن گونه که میهمانخانه ی قوام الملک شیرازی را ساخته اند. قدیمتر ها می گویند اینجا گاه نیمه شب ها اجنه عروسی برپا می کرده اند، اجنه ای که به هیأت جانورانی درآمده بوده اند و همینجا شب زفاف داشته اند… قدم به سکوت حیاط می گذارم. چند تکه برگ خشک می بینم افتاده در حوضی که در میانه حیاط چرت می زند و به کاشی های فیروزه ای هم آراسته بوده زمانی شاید. ستونهایی گرد که پشت شان حجره ها و اشکوب ها دورتادور سر بر شانه ی هم گذاشته اند. بر دیواری نقش شیری، و نقش دو فرشته ی گچی رنگ که رو به هم ایستاده طاقی از تنشان و از برگهای اقاقیا ساخته اند و میانشان خورشیدی. غیژه های چوب های سقف را بی گام نهادنی خیال می کنم و نگاهم از پله هایی که بالا می روند باز می ماند و به دری خیره می شود که انگار نفسی در خود حبس کرده باشد. به نگاهی از خورشید هشت پر ِ فراز در و از آینه کاری ها می گذرم و دست بر در می نهم. طعم نان و پنیر ِ بعد از ظهری دیرینه در میان دیوارهایی کاهگلی از ذهنم رد می شود و در باز می کنم. ورودی پست و کوچکی پیش رویم باز می شود برای کندن پای افزار و بر دیوار سمت چپم دستابه ای می یابم. کفش ها را می کنم، آبدستی می کنم، و پای از لبه ی ورودی بلند می کنم و به خُرابات داخل می شوم.

 سنگهای کوه سه سو را استوار نگاه داشته اند و آبرویی طبیعی هزاران سال از دل کوه تا اینجا آمده و گذشته و رفته تا حوض و تا گوداب و رفته تا رفته. سایه ها، غبار، نور، و چکه های آب بر سنگ. سایه هایی از آن چه رفته و بر زبان نرفته هزاران سال، و غباری باستانی که در هوا شناور است و نورخط خورشید. به صدای چکاچک آب، هیـــنزا شناور می شود در هوا و به دیوارها دست می کشد و از پله ها بالا می رود و نام راستین خداوند مهرابه را از میان زمینی و زمانی چنین افسوده در می گذراند و نگاهم را از پی خود می کشد. هیـــنزا؛ یک نقطه پس و پیش، یک حرف روادارانه که بخوانی، همراه بی بی ِ آب.

۳ دیدگاه »

  1. سارا رها چهارشنبه ۲ آبان ۱۳۸۶ at ۷:۵۷ ق٫ظ - پاسخ

    نوشته قشنگی بود و شروع وبلاگتان را تبریک می گویم.
    فقط اگر متن را به پاراگرافهای کوتاه قسمت کنید بسیار خواندنش دلنشین تر می شود. آخر آدم یک پاراگراف را در یک نفس می خواند و در نتیجه در پاراگراف طولانی آدم دچار تنگی نفس می شود. مثلا دکتر کاشی خیلی بجا این نکته را رعایت می کند و بخشی از جذابیت نوشته هایش هم مدیون رعایت همین نکته می باشد.

  2. Masoud Borbor چهارشنبه ۲ آبان ۱۳۸۶ at ۸:۲۳ ب٫ظ - پاسخ

    سپاس از پیشنهاد به جایتان. ویراستی دوباره کردم و پیشنهادتان را انجام دادم.

فرستادن دیدگاه »