یک کلیپ ، یک غزل: دامن بر خاک گشوده، گل به صحرا تصویر می کند

مسعود بُربُر دوشنبه ۵ دی ۱۳۸۴ ۰

۱.
تیک. تیک. تیک. تیک. خورشید خاموش می شود. تاریک، زاویه دید ناگهان نیم صفحه می چرخد طوری که دوربین دشت را از بالا ببیند. زنی با لباس نارنجی ِ براق وسط سیاهی ی دشت، با دامن ِ گشوده بر خاک، چونان خورشیدی آماده ی طلوع، تا هم اکنون نشسته مانده است. آرام، بلند می شود ، سکوت، مکث، آبستن ِ تکانی.
ناگاه، به ریتم ِِ طبل و جیغ ِ کمانچه ی شرقی زن به رقصی تند در می آید و موهای آشفته به دو سو می چرخاند. ریزه های نور از لای ذره های خاک سر به تماشا بیرون می کنند، خاک نورانی می شود.
۲.
دامن بر خاک گشوده، گل به صحرا تصویر می کند. سجاده ی ملولیان است دشت دور تا دور که تشنه ی نم صافی ست به حتا ریز قطره ی عرقی از آن حوری وش که پرده نیافکنده جماعتی حیرانش در خواب بی پرده می بینند و تمنا ساز می کنند. ساز ِ نوای چین می افکند از تارهای مخمل گیسو در ولوله ی دشت که هیاهویی از این قدر را به آبستنی نغمه اش با سکوت می دارد.
دامن به رقص بر می چیند و زلفان ِ شکارگر کمندی با دو سو می افشاند، که دانه های هزار سال نرسته از زیر ِ خاک، به چشم چرانی ، دیده می گشایند و سر می جنبانند و خاک، به هزار رنگ رنگین می شود. رقص ِ اشک که می گیرد، ارغوان ِ میگون می پاشد از ردا به له له ِ خاک خرامان و خاک، گلگون می شود.

فرستادن دیدگاه »