آنیما

مسعود بُربُر دوشنبه ۲۵ اسفند ۱۳۸۲ ۰

– جلزّ و ولزّ می کرد درخت لیمو که همیشه بوی شهرمان را می داد و اینجا یک عمر کنار دریا نشسته بود. شیره های لزج سیاه از زیر پوست ها بیرون می زد و سُر می خورد وقتی کرم ها خانه های خراب شده شان را می گذاشتند و به برگ های جمع شونده و گنجشک های شکم سوخته پناه می آوردند. من… نگاه… طعمِ بوسه های گس داغ… التماس می کردم. توی دل م داد می کشیدم. پاهام زیر شکم م جفت شده بود و دست هام زانوان م را بغل کرده بودند. درد داشت. شیره های سیاه… پوست سیاه قشنگ ت حیف می شد، بهتر که نبودی…
– فراموش ش کن پیتر. تو همیشه با چشم هات همه ی این ها را توی مغز آدم ها  فرو کرده ای. آخرش همه به تو می گویند دیوانه!
– بگویند. درخت های خوشبوی لیمو که بوی تو را می دادند که نمی گفتند. تو که نمی گویی؟
– تو داری گریه می کنی؟
– شیره های سیاه

     شعله های آتش بالا و پایین می گیرد و سایه های رقصان آبی وسرخ روی دشت، رنگ و بوی دهان نوزاد را پاک می کنند. پیتر انگشت ش را فرو می کند توی آتش، انگار که بخواهد توی دل آتش چیزی را نشان بدهد. ” داغ است. آتش بو های هشلهفتی از خودش در می آورد. می دانی پیتر تو هر وقت کنار آتش می نشینیم بچه می شوی.” انگشت ش را غلت می دهد توی آتش و، لبخند محوش را ولو می کند روی لب هاش. هلن از کمر بلند می شود و با چشم های گردش زق می زند توی غارها و شکاف های عجیب و غریب لا بلای آتش. پیتر انگشت کبود و داغ ش را که بوی گوشت کباب شده می دهد بیرون می کشد و نگاه می کند. “هیچ چی” هلن با نگاه نفوذ کننده ی نگران ش انگشت پیتر را دنبال می کند. پیتر دمرو دراز می کشد روی زمین و با لبخند مزمزه کننده ای انگشت ش را می گیرد جلوی چشم هاش. لب هاش را با زبان ش خیس می کند و انگشت ش را به آرامی روی آن ها و سپس روی خاک می کشد. خودش را که جلو تر می کشد تا انگشت ش را در خاک فرو کند، موهاش در آتش کز می گیرند و سنگینی ی  تن ش دست ش را تا مچ فرو می کند در خاک. هلن خنده اش می گیرد. پیتر با لبخندی جدی می گوید “من لخت بودم نه؟” و هلن خنده اش را قورت می دهد. دست پیتر که بالا می آید کپه ی خاک و توده ی آتش در هم می ریزد. هلن با تعجب و شادی ی گمشده ی دوری در می آید که ” اِه   لباس هات…”
– پیراهن م…
” توی آتش مصر نیست. لوت هم نیست. آستارا شاید. یا ونیز. یا نیویورک.  و صدای دانوب آبی و سازهای زهی. و گونه های جدی بتهوون و نگاه ترس آلود… راستی دی شب خاب بوف کور را دیدم…”    “پیتر..”              “پرلاشز بوی مرگ می دهد. اصلاً پاریس همیشه بوی شراب و بوی مرگ می دهد. بوی وجود…”            “بیا بیرون از توی آتش می سوزی”  و پیتر پنج انگشت دست چپ ش را، باز کرده از هم، روی آتش حرارت می دهد و به دو سو می گرداند. هلن التماس می کند “خواهش می کنم” و پیتر کباب شده ی انگشت دست راست ش را می کشد روی چشمان سفت و برجسته ی هلن. “هلن تو همیشه نگاه می کنی” و هلن نگاه می کند. “تمام دی شب را توی بغل ت خواب می دیدم. داغ که بودی تمام شب دستان م در آتش می سوخت.”  “تو هر وقت به مرگ فکر می کنی خواب مرا می بینی” و منتظر و شاکی زل می زند توی نگاه دور پیتر. پیتر لبخند می زند “باز هم هلن صدات کردم…” ونوک انگشتان دست راست ش را می کشد روی دهان هلن که لب ندارد و می خزد آرام روی کاغذ نوشته های در هم پیتر بر میز و سر می خورد کف اتاق.

“چرا مارها لب ندارند؟”” پیتر…”

فرستادن دیدگاه »