دوست دارید سرمستی های بی بنیان شدن تان را اگر

مسعود بُربُر یکشنبه ۱۳ بهمن ۱۳۸۱ ۰

از حنیف خوب شعری خواندم که همچنان در تکاپوست، و می خواهم که همیشه باشد. برای حنیف خوب است، بخوانید: هست ، نیست…

اما عباس خوب م که مدت ها بود نخوانده بودم ش هم امروز حرف ها داشت برای آن چه مقتضای اوست و مقتضای بسیاری از ما . مثل همیشه اگزیستانسیالیسم در ذات کلمه هاش در وجودش است وقتی می نویسد: «تکه ای که از پوست لبم کنده ام جلوی رویم روی میز افتاده. انقدر کوچک که نمی توانم بفهمم سرد است یا گرم. سفید است. به زمانی فکر می کنم که قرار است تمام بدنم همینطور سرد شود.» دوست دارید سرمستی های بی بنیان شدن تان را اگر، بخوانید. چنین گفت زرتشت…

فرستادن دیدگاه »